X
تبلیغات
آبادان . شهر خاطره ها

شارژ ایرانسل

فال حافظ

در هر نقطه این دنیا پهناور که هستی .

شنبه سوم فروردین 1392
م : ن : غلامرضا فرد

سنگرسازان بی سنگر



سنگر سازان بی سنگر ، زیباترین جمله ای بود که در وصف بچه های جهاد گفته شد.  در جبهه عاقلانه نیست وقتی رو در روی دشمن تا بیخ دندان مسلح قرار داری برای لحظه ای سرت را از سنگر بیرون آوری . حالا مجسم کن تمام قد که نه ، بر بالای لودری نشسته و قصد ایجاد خاک ریز را داشته باشی . سنگری بسازی تا رزمندگان در پناه  آن بخواهند از خود محافظت کنند . واقعا دل می خواهد. لازم بود از این عزیزان قدردانی کرد  و در آبادان عزیزمان  با ایجاد تندیس و نامیدن میدانی به نام این عزیزان از آنان قدر دانی شد. میدان جهاد. تندیسی به یاد آن عزیزان در میدان روبرو خیابان امام نصب شد و گلهائی در حاشیه میدان کشت شد. گلهائی که هر کدام یاد و بوی شهدای جهاد را تداعی می کرد. بعد از چندی برای زیبائی بهتر میدان درختانی در آنجا کاشته شد. عدم نگهداری صحیح و حرس به موقع درختان ، تندیس تا را حدودی از دید عموم محو کرد ولی باز گاهگاهی تندیس از بین درختان خودی نشان می داد تا اینکه اخیرا اقدام به نصب تابلو دوار تبلیغاتی بزرگی در میدان گردید.  و اکنون تنها چیزی که از دور به چشم می آید تبلیغ فروش فست فود و مواد غذائی است که نمای میدان را کاملا تحت تاثیر عظمت خود قرار داده و برای دیدن تندیس شهید جاد انسان به یاد سوزن و انبار کاه می افتد. پسندیده نیست وقتی تندیسی به یاد شهدا در محلی قرار می گیرد در لابلای تبلیغات اقتصادی و مسائل روزمره محو گردد.



جمعه بیستم بهمن 1391
م : ن : غلامرضا فرد

دوربین و انقلاب


از نو جوانی با دوربین آشنا بودم و همیشه در کنارم بود. عضویت در انجمن عکاسی پالایشگاه فرصت خوبی بود که زیر نظر استادان بزرگوار به صورت حرفه ای تر با آن آشنا شوم .تا اینکه سال 57 فرا رسید . ایام انقلاب موقعیت خوبی بود برای دوربین به دستان . به خاطر ظهور و چاپ عکس در انجمن بیشتر سیاه و سفید کار می کردم. متاسفانه مثل امروز که تمام گوشی های تلفن مجهز به دوربین هستند. دوربین به دست گرفتن عمومیت نداشت . خاطرات زیادی از انقلاب وجود دارد. در یکی از راهپیمائی ها در بلوار دهداری، ارتش در سالن سرپوشیده ورزشی مستقر بود. و راهپیمایان در حال شعار و گذر از محوطه جلو سالن بودند. به بالای ایستگاه اتوبوس، روبروی سالن رفتم و از بالا ، تصویر جمعیت را با ارتشیان تنظیم و کارم را آغاز کردم . برای یک لحظه از درون لنز دوربین، حرکت سریع چند ارتشی را دیدم که به سویم می آمدند. دوربین را جمع کردم. در همین زمان آنها به کنار ایستگاه رسیدند. از بالا به پائین پریده از زیر دست یکی از سربازان که تلاش در گرفتنم را داشت در رفتم و خود را به درون صف راهپیمایان خواهر که روبرویم بودند رساندم. آنها سریعا دورم را گرفتند و استتارم کردند. ارتشی ها جرات حضور به درون صف خواهران را نداشتند. تا نزدیکی سازمان پیشاهنگی درون صف بودم. فرمانده و یکی از سربازها به مقر برگشتند و یکی از سربازها همراه صف راهپیمائی ماند. در این موقع پس از تشکر از خواهران از صف بیرون زدم و شتابان به سوی خیابان اروسیه و احمدآباد رفتم. تا حوالی دبیرستان سپهر. خبری از سرباز نبود. با رسیدن به احمدآباد که منطقه مسکونی ام بود احساس آرامش کردم.



جمعه سیزدهم بهمن 1391
م : ن : غلامرضا فرد

زرد طلائی

بعد از ظهر برای خرید به شهر رفتم  گذرم به بازار حلبی سازها افتاد. در آن منطقه فروشگاهی است که دو جوان رعنا و خوش تیپ آبادانی در آن به فروشندگی مشغول هستند. گاه گاهی از آنها خرید می کنم . از آن جوانانی هستند که داغ تیم نفت هستند و زندگیشان زرد طلائی است . لباس تنشان همیشه لباس نفت است . دکور فروشگاه همه رنگ و بوی صنعت نفت می دهد و حتی ظرف کالاهایشان هم زرد نفتی است. سری به آنها زدم برعکس همیشه که با نشاط و شاد بودند چهره شان پکر بود و خسته ، بازی آن روز بین نفت و گهر مساوی شده بود و حدس زدم به خاطر نتیجه بازی باشد. با آنها راجب مسائل مختلف بحث کردم شاید فکرشان را کمی مشغول کنم ولی فایده ای نداشت . بغض عجیبی بر چهره داشتند . تنها کاری که از دستم ساخته بود دادن امید که هنوز وقت است و انشاالله با رهبری فیروزی ، همت بازیکنان و حمایت هواداران تیم ماندنی می شود.

و اما واقعا دردناک است این وضعی که برای نفت پیش آمده . شهری که فوتبال ایران تقریبا از آنجا آغاز شد . بازیکنانش در سطح کشور هر کدام اسطوره بودند و الگو. اکنون به این وضع افتاده . این جایگاه نفت نبوده و نیست . نفتی که زمانی مدعی آقائی فوتبال در ایران را داشت در موردش گفته شود که دیگر پائین تر از هیجدهم نمی شویم بی انصافی است. در زمانی که تمام تیمهای لیگ کار کردند و هزینه های کلان برای تیم های خود می نهادند مشکلاتی مثل وجود جنگ تحمیلی و پراکندگی مردم ، مدیریت های ضعیف و غیر ورزشی ، عدم گزینش درست بازیکنان مورد نیاز در پست های دارای ضعف ، استرس از شکست های خانگی ، عدم تعصب شهر و تیم و نام بزرگ نفت در بعضی از بازیکنان و ....  از دلائل افت تیم شد. از آنجا که هنوز امید به بقاء تیم در لیگ است انتظار میرود که تیم در آینده با بازی های زیبا و گرفتن نتیجه بار دیگر دل هواداران را شاد و آنها را باز به استادیوم بکشاند تا باز شاهد شنیدن شعار فقط زرد طلائی هواداران باشیم که بار دیگر سکوهای استادیوم را بلرزاند. به امید آن روز .




دوشنبه بیست و پنجم دی 1391
م : ن : غلامرضا فرد

زیارت کربلا

ماه محرم و صفر ماه رشادتها و شهادتها پایان پذیرفت . در این ایام شاهد حرکت ضریع مقدس حسین ابن علی در ایران اسلامی بودیم و استقبالی که عاشقان ابا عبدالله از آن نمودند فراموش نشدنی بود . شور و شوقی عجیب در دل زوار خود پدید آورد . و پس از آن فرا رسیدن اربعین حسینی و سیل زوار که از تمام کشورهای اسلامی و بخصوص شیعه پای پیاده عزم دیدار کوی یار نمودند و به سوی کربلا رهسپار گردیدند. در خوزستان با توجه به هم مرز بودن با عراق و وابستگی های مردم ، شاهد حرکت سیل آسای مردم در منطقه بودیم . و چه حال و هوائی داشتند آنها که پس از سالیان سال موفق به زیارت امام شهیدشان می شدند.

قبل از روی کار آمدن صدام و عفلقی ها مردم به عناوین مختلف به طور رسمی و یا قاچاق و مخفی به زیارت کربلا می رفتند. . کودک بودم که شور رفتن به کربلا و زیارت آقا به دل خانواده ام افتاد. مادرم به همراه چند تن از اقوام به طور قاچاق به کربلا رفتند . در این سفر من و خواهر بزرگم را با خود همراه برد . البته از سفر چیزی به خاطر ندارم . از اتفاقات جالبی که در آن سفر برایمان پیش آمد گم شدن خواهرم در کربلا بود . مادرم می گفت وقتی از پیدا کردن او مایوس شدیم به ناچار باید به شرطه ( پلیس ) مراجعه می کردیم . مشکل این بود که سفر ما غیر قانونی بود و فارس زبان بودیم . بنا به توصیه راهنما قرار شد مادرم در مراجعه به پلیس حرفی نزند و به عنوان خانمی لال که قادر به تکلم نیست به آنجا مراجعه کند. . خلاصه نیم ساعتی پس از مراجعه به آنجا خواهرم پیدا شد و او را تحویل ما دادند و قضیه به خیر و خوشی پایان یافت . بعدها برایم سوال پیش آمد وقتی خواهرم ما را گم کرده بود و گریه و زاری می کرد و زمانی که پلیس او را تحویل ما داد خواهرم با چه زبانی صحبت می کرد و چه می گفت !



:: برچسب‌ها: کربلا عراق امام حسین زیارت


یکشنبه سوم دی 1391
م : ن : غلامرضا فرد

ژرز یونانی


پس از گذشت سی سال الحمدالله اخیرا در شهر شاهد حرکت های عمرانی شده ایم . شکر خدا این بار نه پای انتخاباتی در میان است و نه  سیاست مابه های جویای اعتبار . هنوز تا عید و آمدن  مهمانان نوروزی و راهیان نور هم زمان زیادی مانده که بخواهیم فکر کنیم دارند دستی به سر و روی شهر می کشند و شهر را به خاطرآنها بزک می کنند. انشآلله که این امر با همین روند ادامه یابد.
یکی از تغیراتی که در سطح شهر دیده شده ساختمان ژرژ است . جلوه خاصی به آن منطقه داده است . بعد از قلع و قمی که  چندی است در میراث فرهنگی شهر افتاده بود و شاهد از بین رفت سینما رکس ، سینما بهمنشیر ، آرامگاه و . . .  بودیم الحمدالله عزیزانی به فکر رسیدگی به این آثار و اماکن افتاده اند و با اندک هزینه ای آنها را به صورت زیبایی آراستند . ظاهر ساختمان ژرز یونانی برای بچه های مو سپید آبادان یک دنیا خاطره است و انشآلله به همت مسولان دلسوز و فرهنگ دوست شهر شاهد ترمیم باقی اماکن فرهنگی شهر باشیم. 



شنبه سیزدهم آبان 1391
م : ن : غلامرضا فرد

غدیر

الیوم اکملت لکم دینکم . و اتمت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.  

هر آن که من مولای  او هستم پس علی مولای اوست.   پیامبر اکرم (ص) 


برای هر پیامبر جانشینی است و همانا علی بن ابیطالب جانشین و وارث من است.    پیامبر اکرم (ص) 

  

عید غدیر بر عاشقان ولایت مبارکباد




سه شنبه چهارم مهر 1391
م : ن : غلامرضا فرد

هاجر

هفته دفاع مقدس فرا رسید و باز یاد و خاطره هشت سال ایثارگری رزمندگان . آن ایام هر لحظه اش خاطره بود . جنگ کلمه زشتی است و نفرت انگیز. خرابی و ویرانی همراه دارد و آوارگی . اما ما از آن ایام به عنوان دفاع مقدس یاد می کنیم . دفاع مقدس از آب و خاک و فرهنگ و اعتقادات و اسلامی که ایثار در را حفظ آنها برای ما تکلیف است. علیرغم زمزمه های شومی که از آن طرف  شنیده میشد و گاه گاهی عوامل بیگانه در شهر ناامنی ایجاد می کردند. شهر روال عادی خود را طی می کرد.مردم به پیشواز ماه مهر رفته بودند . جنب و جوشی خاص در شهر دیده می شد دانش آموزان همراه والدین در حال انتخاب نوشت افزار جهت آغاز سال تحصیلی بودند . مدارس در حال ثبت نام دانش آموزان  و در اداره آموزش و پرورش ، رئیس آموزش پرورش آقای صالحی با همکاران در حال تدارکات آغاز سال تحصیلی جدید ، که ناگهان زمین لرزید و همه جا را دود  و آتش و خون فرا گرفت و ...

امروز روز تجلیل از بانوانی بود که پا به پای پدران ، برادران و همسرانشان در منطقه جنگی ماندند و حماسه آفریدند . نقش زنان در انقلاب و جنگ چشمگیر بود . در شهر خواهران در بیشتر ارگانها و سازمانها به پشتیبانی جنگ پرداختند . از تدارکات جنگ تا امداد در جبهه و بیمارستانها و تعدادی از آنها در کنار رزمندگان به شهادت رسیدند. و باقی تا آخرین روزهای دفاع پا به پای مردان جنگ را اداره کردند. و اما یادم آمد از هاجر

خواهر خوبی که مانند تمام دختران شهر مسئولیت خود را در قبال انقلاب و امام و شهرش فراموش نکرد . جثه ای ضعیف داشت اما غیرت و همتی قوی . مادرش می گفت با شروع جنگ و درگیری نزدم آمد . مرا بوسید . حلالیت طلبید . کاغذی را به من داد و از خانه خارج شد . سواد نداشتم کاغذ را بخوانم . در آن لحظه زیاد به حرکات و حرفهایش توجه نکردم . شب که فرا رسید هاجر به منزل نیامد. دلشوره ای مرا فرا گرفت . به یاد کاغذ افتادم . برادرش را صدا کردم . کاغذ را برایم خواند .وصیت نامه دخترم بود که از من ، پدرش و خانواده حلالیت طلبیده بود و خداحافظی کرده بود. حدود دو روز از او بی خبر بودم . اوضاع شهر شلوغ بود خیلی جاها را گشتیم متاسفانه خبری از او نیافتیم . روزهای اول جنگ آمار شهدا و زخمی ها فراوان بود تا اینکه یکی از اقوام اطلاع داد او را در یکی از بیمارستانها دیده که در حال امداد و درمان رزمندگان اسلام بوده و ...

و امروز هاجر پس از گذشت سی سال و اندی دیگر در بیمارستانها در خدمت رزمندگان نیست . او امروز در خدمت همسرش است که از بچه های سپاه بود و در دوران دفاع مقدس به درجه جانبازی نائل گردیده و هاجر امروز خدمتگزار شوهر جانبازش است .

درود بر هاجرهای ایام دفاع مقدس که گمنام ماندند .




سه شنبه سی و یکم مرداد 1391
م : ن : غلامرضا فرد

سینما رکس

ماه مبارک رمضان را وداع گفتیم و چه تلخ وداعی بود . گرمای شدید منطقه ، طولانی  بودن روز  و ......  از جمله مواردی بودند که روزه گرفتن در این ماه را  برای مومنان دلچسب تر می نماید.  به نماز ایستادیم به  امامت استاد ارجمند محمدی اصفهانی ، امام جمعه محترم آبادان . و چه عظمتی داشت و پر صلابت بود نماز .

از جمله مواردی که امام جمعه محترم در نماز به آن اشاره کرد بحث سینما رکس آبادان بود . با تشکر از ایشان به خاطر این یادآوری . 

حادثه سینما رکس از عواملی بود که در پیشبرد انقلاب تاثیر  فراوانی داشت . شعار مسجد کرمان را ، رکس آبادان را شاه به آتش کشید . از  شعارهای معروفی بود که لرزه بر تن رژیم انداخت . در هر صورت در آن حادثه تعدادی از همشهری های فهیم و روشنفکر ما در حین تماشای فیلم گوزنها به کام آتش گرفتار و به سیل کاروان شهدای انقلاب اسلامی پیوستند.  روحشان شاد.

اکثر مهمانان نوروزی و کاروان راهیان نور در بازدید از شهر سراغ سینما رکس را می گیرند. و خواستار دیدار از آن مکان می شوند . متاسفانه علیرغم گذشت سالیان درازی از آن حادثه ، یادمانی مناسب از آن ساخته نشد اخیرا به همت  تعدادی از برادران شهر نمادی  در پشت سینما ایجاد گردیده  که حتی نظر عابرانی را که از کنار آن عبور می کنند به خود جلب نمی کند. 

پیشنهاد می کنم در محل سابق در ورودی و پلکان سینما که فعلا  بلا استفاده مانده نمادی از در ورودی سینما به همان وضع سابق ایجاد وحتی در فضای بالای آن نمای پرده سابق سر در سینما را به همان وضع سابق  ایجاد کنند .  به امید آن روز  




سه شنبه دوم اسفند 1390
م : ن : غلامرضا فرد

حاجی

چند روز قبل برای انجام کاری به یکی از ادارات شهر رفتم .مسئول آنجا یکی از همکلاسی های قدیمی من بود . گاهگاهی توفیق زیارتش را می یافتم . به دفتر کارش مراجعه کردم . از منشی او پرسیدم  آقای  ( آ ) تشریف دارند . در حالیکه در مشغول یادداشت مطلبی بود گفت با حاجی کار دارید ؟ گفتم نه اقای ( آ ) را عرض کردم . نگاه معنی داری به من کرد و گفت منظورت حاجی ( آ ) است ؟   تازه متوجه قضیه شدم و فهمیدم که می بایستی  رئیس او را با عنوان حاجی خطاب می کردم . به ناچار گفتم بله منظورم حاجی ( آ )  بود .  به درون اتاق آقای رئیس رفت . و از او اجازه گرفت و سپس به من گفت بفرمائید داخل . هنوز دو سه گامی از میز او دور نشده بودم که مرا صدا کرد . و گفت : آقای فرد  ،  منم رفتم مکه و حاجی شده ام . گفتم قبول باشد آقای حاجی .....   و نمی دانید که چه ذوقی کرد و قند تو دلش آب شد که به او گفته ام حاجی . و یادش به خیر . آن گذشته ها ، در محله ما در احمدآباد . مرد مسنی بود که انسان از دیدن چهره و رخسار  او لذت می برد . اسم او را به خاطر ندارم ولی همه او را حاجی خطاب می کردند . اهالی محل روی اسم او قسم می خورند و حرف او حجت بود . مردم جهت رفع مشکلات به او رجوع می کردند . در موقع رفع مشکل بین مردم غیر ممکن بود کسی مجری تصمیم او نباشد .    کلام منشی اداره فوری یاد و خاطره آن حاجی عزیز را برایم تداعی شد. و در دل گفتم  میان ماه من تا ماه گردون  ...... البته امروزه با توجه به امکانات سفر به عتبات عالیات دیگر آن مشکلات سابق وجود ندارد . کافی است که اوضاع جیب شخص خوب باشد . حتی زمان بندی های چند ساله  اعزام  نیز جلودار زیارتش نمی باشد . و دیگر از مشکلات سفر خبری نیست . و این باعث شده که الحمدالله سیل کثیر زوار به این سفر معنوی اعزام می گردند بطوری که اگر در خیابان صدا کنی حاجی . تعداد زیادی از عابران برمی گردند و به شما نگاه می کنند .


یکشنبه سی ام بهمن 1390
م : ن : غلامرضا فرد

شهدای کوی کارگر

یادواره یکصد و چهارده شهید کوی کارگر و سردار شهید محمود سرخیلی در سینما نفت برگزار گردید و یاد و خاطره شهدای آن منطقه گرامی داشته شد . ضمن تشکر از دست اندرکاران آن برنامه ، ای کاش آن مراسم مانند سایر یادواره ها در مناطق مسکونی شهدای عزیز برگزار  می شد . اجرای این یادواره ها در هر منطقه باعث جذب مردم منطقه می گردید. و با پیچیدن عطر وجود آن عزیزان منطقه فضای معنوی خاصی به خود می گیرد و نسل  فعلی بیشتر و بهتر با قهرمانان و شهدای خود آشنا می شوند. در آن مراسم از سردار شهید سرخیلی و یارانش تجلیل گردید . کلیپی از مادر شهید حمید طلاوری به نمایش در آمد . مادری صبور و خانواده ای مقاوم . از دوران کودکی با خانواده طلاوری آشنائی کامل دارم .  به خاطر وابستگی خانوادگی خیلی نزدیک که با آن خانواده محترم داشته ام  حمید را کاملا" می شناختم . محل سکونت آنها در ان پارکی بود که مسئولیت نگهداری و اداره آن به عهده پدر خانواده بود . در آن محل وسایل بازی برای نوجوانان قرار داشت  و شبها با پخش فیلم ، آن محل پاتوقی شده بود برای بچه های محله و حتی ما که از احمدآباد به شوق استفاده از این امکانات به آنجا می رفتیم . حمید از همان کودکی پسری پاک و مخلص و فعال بود و عزیز دردانه خانواده و فامیل . با شروع جنگ تحمیلی با استقرار خانواده در رامهرمز برای ادامه ادای وظیفه مجددا خود را به آبادان رساند و در کنار همرزمانش به دفاع از مرزهای کشور اسلامیمان پرداخت . پسر عمه او که خود از نیروهای ارتش و در نیروی دریایی خدمت میکرد و به خاطر رشادتهایش که مسئول تدارکات و آب رسانی به پایگاه دریایی را داشت و در چندین نوبت تشویق شده بود می گوید دو روز قبل از شهادتش او را در خرمشهر دیدم . به او اصرار کردم که سری به خانواده اش بزند و یا لااقل برای استراحت به آبادان بیاید . حمید لبخندی زد و گفت فعلا" شهرم اینجاست و خانواده ام اینهایی هستند که در کنارشان درحال دفاع از شهر هستم .    از خداوند متعال برای خانواده طلاوری طلب صبر و محشور شدن با حمید را دارم . ضمنا" از خانواده طلاوری شهیدی دیگر به نام داریوش بیگدلی بود که در مدرسه نوشیروان در لین چهار احمدآباد درس می خواند . او نیز مانند حمید پسری فعال بود و در دوران انقلاب به شدت فعالیت می کرد و در تمام تظاهرات و در گیری های خیابانی در کنار بچه ها بود. در روز بیست و یکم بهمن در یکی از درگیری های خیابانی در حوالی لین هفت تا لین چهار  احمدآباد با تعدادی از بچه های محل که داریوش نیز همراهمان بود با نیروهای کلانتری پنج  آن زمان درگیر که با شروع تیراندازی من و تعدادی از همراهان به لین دو احمدآباد پناه بردم و دیگر داریوش را ندیدم . عصر آن روز همراه پدرش تمامی بیمارستانها و حتی گورستان را سرکشی کردیم  متاسفانه اثری از او نیافتیم تا فردای آن روز جسد او و نادر و چند نفر دیگر را در انبار عباسی سرمایه دار معروف که روز قبل در اثر هجوم بچه ها دچار آتش سوزی شده بود یافتند . در ایام دفاع مقدس خانواده او جهت زیارت مزارش به بنیاد شهید آبادان مراجعه و خواستار مجوز تردد به شهر را نمودند . علیرغم تحویل مدارک درخواست شده در مورد وضعییت ایشان متاسفانه با برخورد نامناسبی مواجه شدیم که نیاز به ذکر آن نمی باشد .




پنجشنبه هشتم دی 1390
م : ن : غلامرضا فرد

سینما تاج

مثل اکثر بچه ها از زمانی که خود را شناختم عاشق سینما بودم . و هر وقت پولی دستم می افتاد جایم در سینما بود . حالا یا از پول معاش پدرم بود و یا از فروش سرتاسر ، سیب گلابی و یا خنجر والی که در محله خودمان در احمدآباد می فروختم . . البته آدامس خروس نشان هم بود که بسته ای چهارتومان و پنج ریال می خریدم و شش تومان می فروختم  ولی مشتری آدامس بیشتر در مرکز شهر بود . پاتوق من سینما ایران بود و یا سینمابهمنشیر . گاهی هم سینما شهرزاد  که با یک بلیط چند تا فیلم می دیدم . قد کشیدم و بزرگ شدم . به دنبال کار رفتم . صدا و سیما ، بانک ،  نیروی دریائی و پالایشگاه  . مثل حالا نبود که برای کار خودمان را به آب و آتش بزنم و  پاشنه در اداره کار را از جا بکنم و یا جلو مین گیت چشم چشم کنم . شروع به انتخاب کردم و پالایشگاه مقبول افتاد. به علت اینکه پدرم شرکتی بود و به قول معروف از خانواده نفت بودم . همانجائی که پدرم سی و اندی در آن خدمت کرد و پس از آن افتخارش خدمت صادقانه اش بود و یک تقدیر نامه که قابش کرده بود و زده بودش سینه دیوار .

حالا دیگر کارمند پالایشگاه شده بودم و نیازی نبود برای دیدن فیلم از پلیت های سینما بهمنشیر بالا روم و یا از پنجره ی قهوه خانه ی آخر لین یک در سرما بنشینم و فیلم از تلویزیون تماشا کنم . حالا دیگر می توانستم با خیال راحت به سینما تاج ( نفت ) ، جائی که سالهای سال ورودش ، دق دل من و بچه های امثال بود بروم و در هوای خنک آن سینما از تماشای فیلم لذت ببرم .

در یکی از روزهای گرم تابستان همراه خواهرم به سمت سینما رفتیم . هنگام ورود به سینما دربان سینما جلومان را گرفت و مانع ورودمان شد. علت را جویا شدم . از شنیدن دلیل مات ماندم و به قول معروف دود از کله ام بلند شد. خواهرم میبایست چادرش را در بیاورد و بدون چادر به سینما برود . تصور اینکه خواهرم بدون چادر باشد برایم غیر ممکن بود . نتیجه اینکه قید سینما را زدم . دست خواهرم را گرفتم و چندین متر آن طرفتر به باغ ملی رفتیم . بستنی خریدم و در کنار آب نمای زیبای پارک دلی از عزا در آوردم . بستنی شیرین و خوش طعمی بود . به طوری که طعم و مزه آن بستنی را هنوز ، پس از سالیان سال حس می کنم . و بعد از آن دیگر قید سینما تاج را زدم . حالا گاه گاهی که از جلو سینما می گذرم یاد و خاطره ی آن روز برایم تداعی می شود .  




پنجشنبه هشتم دی 1390
م : ن : غلامرضا فرد

محرم

محرم آمد . و باز حدیث جانفشانی و ایثار امام حسین و یارانش در راه احیای دین جدش . و امر به معروف و نهی از منکر . و اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید .

محرم در جنوب و بخصوص در آبادان حال و حوالی خاص داشت . آبادان شهر فرهنگهای مختلف و عزاداری ها با سبک های گوناگون . در هر کوی و برزنی با سبک خاصی مراسم برقرار می گردید . همه هئیت ها از مدتی قبل به تکاپو می افتادند و تدارکات ماه محرم را آماده می کردند. کاسه گردانی در میان دوستان و اطرافیان برای کمک به هئیت ها و شرکت در ثواب عزاداری شروع می شد . از یکی دو شب قبل در و دیوار آذین می شد و بیرق های حسینه ها به نمایش در می آمد .  در بعضی از حسینه ها و تکایا مراسم عزاداری با سنج و دمام و سپس سینه زنی به اوج خود می رسید . پس از سخنرانی پیش خوان ها مراسم را گرم می کردند و سپس نوحه شروع می کرد و ......

و در حاشیه این مراسم ها  دیدنی تر و جالب تر عزاداری کودکان بود . لباس های مشکی از صندوقچه ها و کمد ها بیرون می آمد . و تن ها را سیاه می کرد به عشق امام شهیدشان و شرکت در سوگواری و عزاداریش . دسته های سینه زنی در آخرین بُر سینه که سعی می کردند به هر نحوی که شده خود را در لابلای سینه زنان قرار دهند . و همیشه در سینه زنی و زنجیر زنی خیابانی با تشکیل دسته ای خود را در آخر صف نشان می دادند . شب شام غریبان شب کودکان بود . و در آن شب عزاداری آنها بیشتر به نمایش درمی آمد. گشتن به دنبال قوطی روغن هائی که تمیز و براق بود . و نوشتن کلمه یا حسین شهید که با میخ با ظرافتی خاص در ته قوطی حکاکی می شد. و قرار دادن شمعی در قوطی و جلوه کلمه یا حسین در دل تاریکی شب و حین اجرای مراسم شام غریبان که جلوه ای خاص به مراسم می داد.

و اما خاطره ای از سال قبل ، از شهرستان مهمان داشتم . شب شام غریبان بود . شهر را به آنها نشان می دادم و سری به حسینه ها و تکایا می زدیم که در اواخر خیابان امیری در کنار مکان پذیرائی ازعزاداران در حاشیه خیابان چند خیمه قشنگ کوچک را دیدم که درون آنها شمع روشن کرده بودند . دلم هوائی شد. و ناگهان خود را در کنار آن خیمه ها در حال روشن کردن شمع دیدم . حرکت ذوب شدن شمع ها را روی گونه هایم حس می کردم و اون حس شیرین کودکی و یاد و خاطره آن دوران در کوچه های احمدآباد چه غوغائی درونم ایجاد کرد. مهمانان ابتدا از این حرکت من مات ماندند . ولی پس از لحظاتی آنها را دیدم که کنار من در خیابان نشسته و مشغول روشن کردن شمع بودند .

 




جمعه بیست و پنجم آذر 1390
م : ن : غلامرضا فرد

عمو شولی


خبر عروج پیر جبهه ، حبیب بن مظاهر زمان . عامو شولی به سرعت در بین بچه ها پیچید . زمان : ساعت 2 بعد از ظهر 21 آذر . سپاه

و چه ماتمی در ماه ماتم بر دل بچه های  جبهه و جنگ  نشست . بچه هایی که هر کدام یک دنیا خاطره از عامو دارند . عامو آخرین دیدارش را با بچه ها کرد و سپس بر دوش همرزمانش در سپاه تشییع شد . کریم و  بچه ها با دلی آکنده از غم و اندوه او را تا گلزار شهدا بدرقه کردند تا عبدالرحیم و عبدالنبی را بیش از این در انتظار نگذارد .

روحش شاد.




سه شنبه پانزدهم آذر 1390
م : ن : غلامرضا فرد

عاشورا

 

یا حسین

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است    باز  این چه  نوحه  و چه عزا  و  چه ماتم  است

باز  این  چه  رستخیز   عظیم   است   کز  زمین      بی  نفخ  صور  خاسته  تا  عرش   اعظم  است

*** *** ***

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ . اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من
زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من ازشما  .سلام بر حسين و
بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين




سه شنبه سوم آبان 1390
م : ن : غلامرضا فرد

جاده

تابستان فصل سفر و تفریح است . تعطیلی مدارس فرصتی است برای دانش اموزان که خستگی یک سال تحصیلی را از تن در کنند و با خانواده به مسافرت بروند . و به قول معروف هوائی تازه کنند. سالیان سال قبل پس از فراغت از درس به همراه خانواده به مسافرت رفتیم . زمان : تابستان  ، مقصد بوشهر ، وسیله : پیکاب ، مسیر آبادان – بوشهر . خوشی سفرمان جاده آبادان ماهشهر بود . بقیه مسیر جاده شوسه بود و خاکی . بارها فاصله بین هندیجان تا گناوه در بیابان راننده مسیر را گم می کرد و سرگردان می شدیم . البته حمل ماشین با لنج برای عبور از رودخانه به علت نبوده پل ، قسمت خوب و به خاطر ماندنی سفر بود . و اما امروز . دیگر از پیکاب و دلو آبی که بغل ماشین آویزان میشد تا آب خنک بماند خبری نیست . اتوبوس ها فوق سوپر شده اند با کولری که سرمای آن تا مغز استخوان نفوذ می کند و آب سرد کن و ویدئو برای تماشای فیلم تا رنج سفر هموار شود . در استان بوشهر سفر در اتوبان آرامش خاصی به انسان میدهد . دیده پل های هوائی و دور برگردان ها حکایت از سفری امن است .

و اما در استان خوزستان و جاده آبادان ماهشهر  یا بهتر بگویم جاده مرگ . زمان در اینجا متوقف گردیده است . تردد انواع خودروها از خوروهای پلاک اروندی بگیر تا تریلرهای حامل لوله و کانتینر و جاده ای که شرکت نفت برای نظارت بر خطوط لوله اش تاسیس کرده بود.

از پایان جنگ تحمیلی تاکنون هرچند ماهی یکبار باید پیکر عزیزانمان که در این جاده به طرز دلخراشی کشته شده اند را بر دوش بگیریم و تشییع کنیم . عزیزانی که خونشان بر گردن مسئولانی است که در طول این مدت مدیریت شهر را به عهده داشتند و در انجام وظایفشان کوتاهی کردند . تکه ای از ابتدای جاده به خاطر نیروگاه اسفالت شد . و تا سه راه شادگان دیگر هیچ . و این جاده سوژه ای شده برای مسئولین شهر بخصوص نامزدهای انتخاباتی که مثل استخوان لای زخم ، نان آنرا میخورند . و تصادف فجیع اخیر نیز سندی است بر عدم مدیریت و کارآئی مسئولان گذشته و فعلی شهر و آقایانی که تا چند ماه دیگر در و دیوار شهر را با شعارهایشان پر خواهند کرد .




چهارشنبه ششم مهر 1390
م : ن : غلامرضا فرد

حصر آبادان

هفته دفاع مقدس یادآور آغاز جنگ تحمیلی به سرکردکی صدام جنایتکار است که با حمایت اربابانش با توجه به اوضاع داخلی بعد از انقلاب و شیطنت گروهک ها ، موقعییت را جهت حمله به کشور اسلامیمان مناسب دانست  و با قصد تصرف چند روزه خوزستان که منبع اقتصاد کشور بود در چنین ایامی حمله به مرزهای ایران را آغاز نمود .

نماز جمعه آبادان . دو سه روز قبل از آغاز جنگ حال و هوای خاصی پیدا کرده بود . از بلندگو مرتب نیروهای مرزی آبادان و خرمشهر را که در نماز حضور داشتند فراخوان و آنها را هر چه سریعتر به محل خدمتشان دعوت می کردند . واین آغازی بود برای آمادگی مردم جهت دفاع از شهر . دوم مهر تهاجم هواپیما های عراقی به شهر و آموزش پرورش طعم تلخ جنگ را به مردم چشاند . عده ای از عزیزترین فرزندان این شهر در آن محل به شهادت رسیدند ازجمله صمدصالحی عزیز که حق استادی به گردن من داشت و خاطره مبارزه او و رشیدیان در دبیرستان دکترفلاح برای من و همکلاسی هایم به یاد ماندنی بود . در آن روز فداکاری برادر فرخی و تعداد از عزیزانی که بعدها در بهداری مشغول به انجام وظیفه شدند و نیز نیروهای مردمی تحسین برانگیز بود . بعدها چند وقتی را با بچه های آموزش و پرورش در خوابگاهی زندگی می کردم . تعریف های جالبی از صحنه بمباران داشتند . از جمله یکی از عزیزان می گفت آوار زیادی روی من ریخته شده بود . مردم دستهای مرا گرفته و سعی می کردند مرا بیرون بیاورند که با هر تکانی فریادم به آسمان میرفت . وقتی سنگها را از روی بدنم کنار ریختند مشاهده کردند که میله گردی در پاشنه پایم فرو رفته است . خلاصه آن روز غوغائی بود . بی انصافی می دانم که یادی نکنم  از بانوئی بزرگوار ، زینب خورموجی . که در همان روز در خیابان دوازده احمدآباد در نزدیکی آموزش پروزش در هنگام بمباران خود را سپربلای مادرش نمود و خود بر اثر ترکشی که به ستون مهره هایش اصابت کرد مجروح گردید. سالیان درازی جانباز قطع نخاعی بود . بی مدعا و همیشه شاکر خدا و راضی به رضای حق . تا اینکه چند سال قبل دعوت حق را لبیک گفت و به جمع شهدا پیوست .

جنگ همیشه با خرابی ، آوارگی و مرگ همراه است . اما دفاع از کیان اسلامیمان برای ما افتخار بود . از کودکان و نوجوانان ما مردانی ساخت تاریخ ساز . انسانهائی که هر کدام الگو شدند . در میادین جنگ ، حماسه و افتخار آفریدند و با فرمان امام امت خمینی بت شکن که : حصر ابادان باید شکسته شود. نقطه ی عطفی در تاریخ جهاد آغاز کردند و آن نخستین عملیات منسجم نیروهای نظامی ایران بود که با خفت و خواری نیروهای خصم را به عقب راندند .

یاد و خاطره شهدا ، جانبازان ، رزمندگان و نیروهای مردمی دفاع مقدس به خصوص شکست حصر آبادان گرامی باد.

 




پنجشنبه دهم شهریور 1390
م : ن : غلامرضا فرد

قنوت نماز عید فطر

 

اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ وَاَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ
خدایا اى اهل بزرگى و عظمت و اى شایسته بخشش و قدرت و سلطنت و اى شایسته عفو و رحمت و اى شایسته تقوى و آمرزش
اَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذَا الْیَومِ الَّذى جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ ذُخْراً (وَشَرَفا ) وَمَزِیْداً
از تو خواهم به حق این روزى که قرارش دادى براى مسلمانان عید و براى محمد صلى الله علیه و آله ذخیره و شرف و فزونى مقام

اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُدْخِلَنى فى کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ
که درود فرستى بر محمد و آل محمد و درآورى مرا در هر خیرى که درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را
وَاَنْ تُخْرِجَنى مِنْ کُلِّ سُوَّءٍ اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَیْهِمْ 
و برونم آرى از هر بدى و شرى که برون آوردى از آن محمد و آل محمد را – که درودهاى تو بر او و بر ایشان باد
 اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ خَیْرَ ما سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّالِحُونَ وَاَعُوذُ بِکَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُکَ الْصّالِحُونَ

 خدایا از تو خواهم بهترین چیزى را که درخواست کردند از تو بندگان شایسته ات و پناه برم به تو از آنچه پناه بردند از آن بندگان شایسته ات

عیدتان مبارک




شنبه بیست و دوم مرداد 1390
م : ن : غلامرضا فرد

رمضان در جبهه

 سیمای آبادان در ایام ماه مبارک برنامه ای دارد به نام  ماه مهربون  که توسط برادران عزیزم معماری و کردستانی ساعاتی قبل از اذان در روی اسکله هفت پالایشگاه  اجرا می شود . در برنامه دیشب خود فیلمی از ایام دفاع مقدس تحت عنوان رمضان در جبهه پخش شد . از اون فیلمهائی بود که بچه های آن دوره را حالی به حالی می کند . صحنه هائی از بچه های سپاه و بسیج بود در یکی از ماههای مبارک رمضان آن ایام . خدا بیامرزش حاج قمری . اون پیر بسیجی که محبوب تمام بچه ها بود . و راستی چه با صفا بود آن ایام . بچه ها همه یک دست . در شهر هر چه را که می دیدی گلچین شده بود . غریبه ای در شهر نمی دیدی . همه یک جوری با هم آشنا بودند . حتی اگر همدیگر را نمی شناختند نگاه هایشان آشنا بود و به هم مهربان . قبل از افطار بازار احمدآباد ( شهید ارغنده ) مملو میشد از بچه های رزمنده و هم چنین خانواده هائی که ساکن شهر بودند و اکثرا خانواده های رزمندگان و شاغلین اداری شهر بودند . بیشتر بچه ها قبل از افطار به مساجد محل و یا نهادهای مربوطه می رفتند .و روزه شان را با کله خرما و شربت آب لیموئی که در حیاط مساجد داده بود افطار می کردند . و چه لطف و معنویتی داشت نماز مغرب و عشا به امامت جمی .  دعاهای ماه مبارک رمضان آن ایام و سوگواری هائی که شبانه در تاریکی کوچه های تاریک محلات انجام میشد فراموش نشدنی بود . پاتوق شبهای احیای بچه ها  معمولا مسجد موسی بن جعفر بود و رفتن به این مراسم در آن ایام  با خانواده پای پیاده و یا احیانا با موتوری که از بچه ها به امانت گرفته بودیم صفائی داشت . دعا ها از معنویت خاصی برخوردار بود و همه را هوائی می کرد . واقعا ماه مبارک آن ایام فراموش نشدنی است و به عنوان خاطرات خوب و شیرین ایام دفاع مقدس در خاطره ها ماندگار است .  




یکشنبه هفتم فروردین 1390
م : ن : غلامرضا فرد

کاروان راهیان نور

از اوایل اسفند ماه سیل کاروان راهیان نور به سوی مناطق جنگی رهسپار می گردند . و این مناطق حال و هوائی دیگر به خود می گیرد . یاد و خاطره ی شهدای جنگ در اذهان زنده می گردد و یادگاران دفاع مقدس راوی جانفشانی های آن دوران  می شوند . در آبادان و خرمشهر هم در این ایام شور و حال دیگری برقرار است . گرامی می داریم مقدم این عزیزان را در دیارمان .

و اما آبادان و خرمشهر هشت سال آماج گلوله های سر سپردگان آمریکای جنایتکار بود . حماسه ی کوچه به کوچه ی جوانان خرمشهری در حفظ شهر و سپس آزاد سازی آن . جهان آراها ، موسوی ها ، بهنام محمدی ها و دفاع افتخار آمیز مردم آبادان در شهر و منطقه ذوالفقاری جاودانه شد . محل نماز جمعه در کمیته ارزاق آن زمان در احمدآباد ، مقر جهاد سازندگی و مشهد بچه های جهاد ، دبیرستان رازی و دانشکده مقر مخلص ترین بچه های شهر ، هتل آبادان و ... فراموش می گردد. و اما اکنون نگاهها تنها به شلمچه است و اروند کنار که بوی آن ایام را می دهد و بقیه مناطق به فراموشی سپرده شده است . و آبادان و خرمشهر با تمام خاطراتشان معبری است برای گذر کاروان راهیان نور . و شاید محلی برای فروش اجناس چینی و ته لنجی .




پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389
م : ن : غلامرضا فرد

بیست و یک بهمن

هر چيزي بهاري دارد . و بهار دهه فجر بيست و يك و بيست و دو بهمن است  . پيام امام در مورد لغو فرمان حكومت نظامي شاه خائن در بيست و يك بهمن نشان از زدن تير خلاصي به رژيم پهلوي بود . و ملت دانست كه امروز روز موعود است و نشستن جايز نيست . مشت ها بايستي گره شود و ضربه آخر را بايد با تمام توان به رژيم زد .

در آن روز در اعلاميه شماره چهل حكومت نظامي ، ساعات منع تردد از چهار و نيم بعدازظهر آغاز شد تا با اين فكر رهبران انقلاب را دستگير و به قيام ملت پايان دهند . امام خميني آن  فرمان را لغو و  فرمودند :  اعلاميه امروز حكومت نظامي خدعه و خلاف شرع است و مردم به هيچوجه به آن اعتنا نكنند. با اين فرمان مردم به خيابانها ريختند و در گيري ها شدت گرفت . تا اينكه در فرداي آن روز با تصرف مراكز قدرت حكومت به خصوص صدا و سيما و فرار دست نشانده گان شاه ،  ارتش اعلام بي طرفي كرد و انقلاب پيروز شد .

آبادان به علت بافت خاص آن  هميشه مد نظر بوده است . و پاتوق علما و سياسيون كشور . خاطره سخنراني هاي شهيد مطهري ، مفتح ، شريعتي و ......  هنوز در يادها و خاطره ها است . گروه هاي مذهبي زيادي در حسينيه ها و مساجد هسته هاي مبارزه با طاغوت را بوجود آوردند و شهداي فراواني تا پيروزي انقلاب اسلامي از اين شهر تقديم انقلاب اسلامي گرديد.

ياد و خاطره تمامي شهداي انقلاب اسلامي گرامي باد .




یکشنبه دهم بهمن 1389
م : ن : غلامرضا فرد

مادر شهید

خدا اجر دهد مرد آباداني را ، كه چه عاشقانه تمام وقت خود را در پي معرفي شهدا و جانبازان شهر گذاشته است . و براي تكميل گزارشات  خود لحظه اي از تكاپو باز نمي ايستد . پيامي فرستاد و خبر درگذشت مادر شهيد آبياري را به من  داد و افتخاري بود كه در مراسم آن مادر بزرگوار شركت كنم . و ديروز نيز شهيد محمدرضا ناظري به پيشواز و پابوس مادرش شتافت . ضمن اينكه بايستي تشكر كنم از كاركنان اورژانس و كادر پزشكي بيمارستان هفده شهريور كه شاهد ساعتها تلاش آن عزيزان جهت بهبود حال مادر شهيد ناظري بودم .  در وصف مادر احاديث فراواني داريم . و مادر شهيد بودن . . .

يكي از اركان مهم دفاع مقدس  مادران هستند و  شاهد بوديم با چه عشق و علاقه اي جوانان خود به جبهه ها اعزام مي داشتند و صبر و بردباري آنان در مقابل  خبر عروج عزيزانشان را هرگز فراموش نخواهيم كرد . خدا بيامرزد مادر ارغنده را و تمامي مادراني كه جوانانشان را تقديم انقلاب و اسلام كردند . خدمت  به والدين شهدا افتخار است و هيچ عملي نيكوتر از خدمت به آنها نيست . و امام خميني(ره) در مورد خانواده شهدا مي فرمايند : شما خانواده شهدا با شهادت افتخارآفرينان اين مرز و بوم به جهان فهمانديد كه از همه عزيزان خود در راه اسلام خواهيد گذشت. شما چشم و چراغ اين ملتيد. خدا يارتان باد. شما با ايثار فرزندان و جوانان و عزيزان خويش، به همه نشان داديد كه توطئه هاي داخل و خارج نخواهد توانست بر اين ملت مصمم پيروز شود.




پنجشنبه هجدهم شهریور 1389
م : ن : غلامرضا فرد

نماز عید

عيد به معني بازگشت و فطر از كلمه فطرت و به معني سرشت مي باشد . و عيد فطر به معناي بازگشت به سرشت مي باشد . سرشت پاك انساني ، همانگونه كه متولد شدي . تهي از گناه ، يك ماه عبادت مخلصانه و خود سازي تا بتواني در پايان اين ماه مبارك به فطرت پاك انساني خود دست يابي و اين پيروزي را جشن بگيري . ماهي پر از نعمت و بركات الهي ، ماه همدردي و همنوائي با ديگران ، ماه يكي شدن ها و فراموشي وابستگي ها ، و روز اول شوال را به پاس اين پيروزي جشن مي گيريم . در كنار همكيشان خود نماز شكر به جا مي آوريم و حمد و سپاس خداي را مي گوئيم .
ميعادگاه ، بلوار دهداري و بردن زير انداز و سجاده ، زيرا هميشه به علت كثرت نمازگزاران فرشهاي گسترده شده جوابگو نبوده است . به سيل جمعيت كه مي نگري حس شيريني به تو دست مي دهد . 
ياد يار امام ، جمي ، آن استوره سالهاي دفاع مقدس بخير . هنوز صداي گرم و مهربانش در گوشمان طنين انداز است . و مكبر به ياد ماندني نجفي . ولي خوب بايد به گذشته هاي دورتر هم رفت . به لين چهار احمدآباد و مسجد آقای برهانی . صداي گرم و دوست داشتني فريدون و نداي الصلوة الصلوة او . حي المومنون الصلوة . خانه مان روربروي مسجد بود ولي با وجود اين پدرم سعي در آماده كردن سريع ما كه از قافله نماز گزاران عيد عقب نمانیم . هيچوقت خاطره به ياد ماندني و شيرين نداي الصلوة فريدون كه مردم را به نماز دعوت مي كرد فراموش نخواهم كرد. گاه گاهي او را در احمدآباد مي بينم . ماشاالله هنوز مثل آن زمان چابك است . پايان نماز احساس آرامش خاصي مي كردم و شاد از اينكه الحمدالله خدا اين توفيق را به من داد كه بار ديگر موفق به گرفتن كامل روزه هاي شدم . 




یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389
م : ن : غلامرضا فرد

رمضان

آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد    مژده دهيد باغ را بوی بهار مي رسد

بوی بهار می رسد . بهار قرآن . ماه رمضان بهار قرآن است . ماهي كه فرصتي به انسان دست مي دهد تا بيشتر با قرآن انس بگيرد. مساجد توسط مومنين با ختم قرآن در اين ماه حال و هوائي ديگر به خود مي گيرند . سحرها  صداي زنگ تلفن همراه انسان را از خواب بيدار می كند و معمولاً سحری در كوتاهترين زمان توسط مايكروفر آماده می شود . و نوای دعا ی سحر در هنگام خوردن سحری گوش انسان را نوازش می دهد.

در حياط خانه مان چندين خانواده زندگی می كردند . دو برادر بودند كه هر دو حاجی بودند و اهل دشتی ، حاج محمد و حاج كرم. سحر ها مثل امروز نبود كه با غذاهای ساده و تقریباً آماده روزه بگيريم . غذا را مادرم همان سحر می پخت و پس از آماده شدن و پهن كردن سفره با ناز و نوازش بچه ها را برای روزه گرفتن و خوردن سحر از خواب بيدار می كرد. گاهی اصرار زياد برای بيشتر خوردن تا مبادا در اواسط روز كم بياوريم چاشنی کارش بود. بعد از خوردن سحری و تا قبل از فیدوس پالایشگاه حاج محمد و حاج كرم كه شرکتی بودند با صوتي گيرا به تلاوت قرآن می پرداختند . سفره هاي سحر و افطار هميشه رنگين بود زيرا علاوه بر غذای خودمان هميشه يك بشقاب از غذای همسايه ها در سفره ديده می شد. راديو نداشتيم ولی صدای كا غلو موذن مسجد محله مان در بازار لين چهار فرمان توقف غذاخوردن و آشامیدن آخرين ليوان های آب آغاز یک روز دیگر از ماه مبارک  برای ما بود . بعد از ظهر دالون (راهرو ) حياط پاتوق روزه دارها بود . در حياط را باز می نهادند .جريان باد وارده به دالون خنکای خاصی داشت . همسايه ای داشتيم كه به او حسن يخچالی می گفتند . چون به خاطر گرما و عطش چند دقيقه ای يكبار به سراغ يخچال مي رفت و به بهانه ای در يخچال را باز مي كرد تا از نسيم خنك هواي يخچال استفاده كند . آمدن مغرب و شنيدن دعای افتتاح واقعاً حال و هوائی خاص به انسان دست می داد. نماز مغرب را با پدرم به مسجد برهانی می رفتيم و پس از نماز سفره ی آماده شده  كه توسط مادرم با  سليقه ای خاص چيده شده بود پذيرای ما بود.   




چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389
م : ن : غلامرضا فرد

لاف

معمولا مردم هر شهر را با صفت و خصلتي مي شناسند . يكي از خصلت هائي كه به  آباداني ها داده شده است  لاف بودن آنهاست . لاف در لغت به معناي  خويشتن ستودن و سخن زياده از حد و غير قابل قبول بودن كلام .

گاهي نيز خصلت لارج بودن را به آباداني ها نسبت مي دهند . لارج در لغت به معناي بزرگ و دست و دلباز

در دوران تحصيل استادي داشتيم كه اهل مركز كشور بود . روزي بحث را به اين خصلت آباداني ها كشيد و از كلاس سوال كرد چرا آباداني ها لاف هستند. كلاس چون اكثرا جوان بودند صلاح ديدند كه با استاد بحث نكنند. به ناچار بلند شدم و ضمن تائيد كلام استاد گفتم استاد شما درست مي گوئيد . آباداني ها همه لافند . لاف به معناي حرفي كه براي شنونده غير قابل قبول است .

استاد ، آباداني ها خصلت هاي عجيبي دارند مثلاً اگر يك آباداني از تاكسي پياده شود و دوستش را ببيند كه در آنسوي خيابان در حال قدم زدن است . حال و احوالي مي پرسد و به راننده مي گويد آقا كرايه او را هم حساب كن . براي منه شهرستاني و تو مركزنشين كه اگر با پدرمان در يك اتوبوس شهري باشيم پول بليط اتوبوس او را نمي دهيم چون اين امر غير قابل قبول است مي گوئيم لاف .

آباداني وقتي اتفاقي براي يكي از همسايهايشان مي افتد همه محله به ياري او مي شتابند . ولي براي منه شهرستاني و تو . كه اگر با پدرمان در يك واحد آپارتماني و دريك طبقه زندگي مي كنيم ممكن است هفته ها و ماه ها از هم بي خبر باشيم عمل آباداني ها به نظرمان لاف است .

آباداني وقتي غذا درست مي كنند اگر همسايه را نتوانند پاي سفرشان بياورند حتماً يك بشقاب از غذايشان را براي آنها مي فرستند . براي من و تو اين اعمال غير قابل قبول است . و اين عمل را لاف مي ناميم .

 راستي ما ، آباداني ها را از عينك ريبونشان (شناسنامه شان ) جدا نمي دانيم و اين را به عنوان طنز بيان مي كنيم ولي ايكاش فلسفه پوشيدن عينك ، آنهم ريبون را مي دانستيم . آيا چشمي در اين شهر بدون عينك ريبون تحمل آفتاب و گرماي هواي شهر را دارد ؟ آيا نگاه به ظاهر آباداني ها كرده اي ؟ چه دقتي در پوشيدن لباس و ست بودن آن دارند . باطنشان  كه صاف و صادق هستند و بي شيله پيله .  ديده اي چقدر به ظاهرشان هم مي رسند همان چيزي كه اسلاممان به آن تاکيد فراوان كرده و به نظافت و پاكيزگي اشاره مي كند و آن را جزئي از ايمان مي داند .

درضمن امکانات زندگی آبادانی ها قبلاْ چیزی در حد زندگی در پیشرفته ترین شهرهای اروپائی بود و چون قبول این موضوع برای مردم سایر شهرها حیرت انگیز بود . و باور آن برایشان مشکل بود آن را لاف می دانستند . 

دراين موقع استاد كلامم را قطع كرد و با لبخندي گفت تو شوخي سرت نميشه . حالا ما حرفي زديم .




شنبه دوم مرداد 1389
م : ن : غلامرضا فرد

مصاحبه

 سال 55 پس از پايان خدمت به دنبال كار بودم . آن زمان يافتن كار راحت بود بطوري كه معمولا به جاي اينكه كار ما را انتخاب كند ما كار را انتخاب مي كرديم . همزمان در سه سازمان كه كارشان مورد علاقه ام بود شركت كردم ، در خواست كار دادم و در هر سه پذيرفته شدم . پالايشگاه را به خاطر اينكه پدرم نفتي بود و به قول معروف از خانواده نفت بودم  انتخاب كردم . امتحانات ورودي را با موفقيت گذراندم . مرحله بعدي مصاحبه بود . دوستان مي گفتند اينجا سربزنگاه است . امتحانات نتيجه معلومات خودت بود ولي پارتي بازي ها در هنگام مصاحبه انجام مي شود و آنجاست كه نور چشمي ها انتخاب مي شوند . روز مصاحبه جمعيت انبوهي در محل گرد آمده بودند . تعداد زيادي با خانواده آمده بودند . براي لحظه اي قيافه ها را كه ديدم به قول بچه ها جام كردم . اكثرا تيپ كرده با كت و شلوار و كراوات ، قيافه هاي بشاش و مطمئن و در طرف ديگر خودم را ديدم بله زمين تا آسمان اختلاف بود . توكل بخدا كردم و دل به دريا سپردم . نتيجه مصاحبه به نظر خودم خوب بود ولي صحبت دوستان در ايجاد دلشوره ام بي تاثير نبود. تا روز اعلام نتيجه مصاحبه روزهاي سختي به من گذشت . تا اينكه نتايج اعلام شد و الحمدا.. اسمم در ليست پذيرفته شده ها بود . يكي دو سالي نگذشته بود كه انقلاب اسلامي به رهبري امام امت حكومت ستمگران را به لرزه در آورد . انقلاب پيروز شد و هنوز شيريني پيروزي انقلاب به كاممان نرفته بود كه نوكر سرسپرده جهان خواران با حمايت و پشتيباني آنان به قصد تصرف چند روزه كشور ، هشت سال منطقه را به آشوب و آتش كشاندند . با پايان جنگ و شروع بازسازي ، الحمدالله با ايمان به فعل خواستن و همت كاركنان ، پالايشگاه در كوتاهترين زمان بازسازي و راه اندازي شد و بچه ها توانستن دود پالايشگاه را در چشم دشمنان انقلاب بنشانند .  




سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389
م : ن : غلامرضا فرد

معلم

جمعه بعد از ظهر سري به احمدآباد زدم و وقت كردم براي دقايقي به فلكه لين ده بروم تا از فضاي سبز و منظره زيباي آن لذت برده و يادي از گذشته ها بكنم . پارك نسبتاً شلوغ بود و مردم براي فرار از گرما به پارك پناه آورده بودند . براي لحظه اي نگاهم به صندلي بغل افتاد . چهره اي آشنا را ديدم . با كمي دقت او را شناختم . يكي از دبيرانم در دبيرستان بهرام بود . شور و لذت غريبي وجودم را فرا گرفت . به نزد او رفتم سلام و عليكي و خواستم دستش را ببوسم كه نگذاشت اين كار را بكنم . اجازه گرفتم و كنارش نشستم . پرسيدم مرا مي شناسيد ؟ نگاهي به من انداخت و گفت نه . ولي بايستي يكي از شادگردانم باشي . خود را به طور كامل معرفي كردم و بحث كشيد به آن ايام . سراغ همكلاسي هايم را از من گرفت . تعدادي را كه مي شناختم به او معرفي كردم و اوضاع آنها را برايش شرح دادم . در همين موقع صدائي را از پشت سر شنيدم كه مرا خطاب مي كرد. برگشتم يكي از همكلاسي هاي همان دوران را ديدم . آمد و در كنار ما نشست . پس از احوالپرسي گفت : رضا آقا را مي شناسي ؟ جواب مثبت دادم . متاسفانه بدون مقدمه هر چه اراجيف از دهانش در آمد بر زبان آمد . طوري كه از خجالت خيس عرق شدم . او در همان زمان هم اخلاقي تند داشت . درس خوان نبود و نمراتش را يا با رفيق بازي و يا با قلدري از دبيران مي گرفت . و دلگيري او نمره مفت نگرفتنش از آن دبير بود . و جالب اين بود كه با قيافه حق به جانبي آن استاد عزيز را زير سوال برد كه به من نمره ندادي چه گيرت آمد . اين هم آخر و عاقبتت . خيلي ناراحت شدم . لحظه اي اراده خود را از دست دادم و مي خواستم جوابش را بدهم كه آن بزرگوار دستم را گرفت . لبخندي زد و گفت آرام باش . از اين جور مدعيان زياد دارم و به رفتار آنها عادت كرده ام . پس از ساعاتي به علت كاري كه داشتم از آموزگارم خداحافظي كردم  و به راهم ادامه دادم در حاليكه شديداً در فكر بودم از برخورد زشتي كه آن دوست با ايشان پياده كرد. از اينكه براي توقعاتي نابجا چطور حرمت شكني كرد و به خاطر موردي كه ناحق بود چگونه در برابر من و كساني كه آن اطراف بودند به آن عزيز توهين كرد.




یکشنبه نهم خرداد 1389
م : ن : غلامرضا فرد

ملاقاتی

چندي پيش براي عيادت بيماري به بيمارستان رفتم . الحمدالله بخش خلوت بود و تنها دو سه بيمار در بخش بستري بودند .

هنوز دقايقي از ورودمان نگذشته بود كه سرو صداي عجيبي در راهرو بيمارستان به گوش رسيد و بعد از آن لشكري به درون بخش هجوم آوردند شامل همه تيپ آدم ، از كودك شيرخوار در آغوش مادر تا پيرمردي كه به كمك دو همراه لنگان لنگان حركت مي كرد . به يكباره بخش تبديل به صحراي محشر شد . عيادت از بيمار چند لحظه اي بيش نبود . به سرعت گروه هاي چند نفره تشكيل شد و قصه ي حسين كرد شبستري و گراني پياز و سيب زميني . اخطار پرستار هم كاري نبود و تا پايان وقت عيادت كه همراه با خاموش و روشن شدن مكرر چراغ و خواهش و التماس كارگر بخش ، بحث ادامه داشت .

اون زمانها  يادمه براي ملاقات و عيادت از بيمار همراه خانواده به بيمارستان  ( OPD )كه مي رفتيم محوطه بازي بود جلو در ورودي بيمارستان ، باغچه اي در آن محل بود و درخت بزرگ سايه داري در آن و صندلي هائي در دور آن درخت . در گوشه اي از محوطه سردخانه بيمارستان قرار داشت كه بچه ها جرائت نزديك شدن به آن محل را نداشتند .  وقت ملاقات كه ميشد هجوم جمعيت بود كه به سوي در روانه ميشدند .  بزرگترها به ملاقات مي رفتند و كودكان و نوجوانان به خاطر رعايت مسائل بهداشتي حق ورود به بيمارستان را نداشتند . در اين موقع كار حراست در ورودي جالب بود . به دقت در ميان جمعييت مي گشتند تا كودكي در لابلاي جمعيت به بيمارستان وارد نشوند . بعضي دختران در اين موقع چادر به سر ميشدند و كفش پاشنه بلند به پا براي داشتن قد و قامتي بلندتر ،  بعضي اوقات بچه ها زير چادر مادرشان پنهان مي شدند  و واي از زماني كه هماهنگي بين مادر و كودك از بين مي رفت . صحنه واقعا جالب و ديدني بود . اواخر وقت ملاقات هم كه ميشد خواهش و التماس بعضي والدين بود براي بردن نوجوانان جهت ملاقات بيمار .




یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389
م : ن : غلامرضا فرد

معاش

پدرم كارگر شركت نفت بود . آن زمان حقوق كارگران پالايشگاه هر چهارده روزي يكبار پرداخت ميشد . و غير ممكن بود كه يك روز عقب بيفتد .

 يادمه حقوق پدرم چهارده تومان و دو ريال بود . هميشه چشم به راه روز معاش بوديم كه جيره مان برسد و مشتاق تر از ما آقا حسن مغازه دار محله مان بود كه پول اجناسي را كه قرضي به ما فروخته بود دريافت مي كرد.

راديو آبادان برنامه اي دارد به نام صبح اروند ، برنامه جالب و متنوع با مجرياني توانا . كه  بيان مسائل و مشكلات شهري قسمتي از اين برنامه مي باشد . از مسئله جاده آبادان ماهشهر گرفته تا آب ، اسفالت ، برق ، بهداشت ، گراني و ......

يك سري تماس هاي گرفته  شده  از جانب خانواده كاركنان محترم شهرداري شهرهاي آبادان و خرمشهر  مي باشد که در مورد تاخير پرداخت حقوق كاركنان است . ذكر اينكه دو سه ماهي است حقوق نگرفته ايم واقعا متاثر كننده  است . در مكتب ما كه اين همه به كارگر توجه شده و معصوم مي گويد حقوق كارگر را قبل از خشك شدن عرقش پرداخت كنيد . آن هم در مورد كاركنان شهرداري كه از قشر زحمتكش و كم توقع با سطح حقوقي پائين جامعه ما مي باشد جدا شنيدني است . نياز به خدمات اين عزيزان در اولويت قرار دارد و بيان اینکه عدم پرداخت به موقع عوارض ها یکی از عوامل تاخیر در پرداخت حقوق آنها می باشد واقعا بي انصافي است . توقع داريم شهرداري محترم از انجام  يك سري كارها و پروژه هائي كه انجام و يا عدم انجام آنها تغييري در اوضاع شهر بوجود نمي آورد  خودداري و پرداخت حقوق ايشان را در اولويت پرداخت هاي خود قرار دهد .

 




چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389
م : ن : غلامرضا فرد

روز پرستار

آخرين روز فروردين مصادف شد با سالروز ولادت مبارك حضرت زينب سلام الله عليها . بانوئي كه در زندگي خود با حوداث فراواني مواجه شد كه هر كدام مي توانست كوهي را از پاي در آورد. ايشان  الگوئي شدند  براي تمامي كساني كه در زندگي با مشكلات و مصائب روبرو مي شوند تا با رهروي از ايشان بر ناملايمات چيره شوند . در حماسه ي عاشورا اسطوره شد . و پس از آن حادثه كاروانسالار كاروان كربلا و سرپرستي بازماندگان آن حماسه را به عهده داشت . پرستاري از كاروان كربلا نيز بر عهده آن عزيز بود . و به حرمت آن عمل ،  روز ميلاد آن بانو را  روز پرستار ناميدند و اين افتخاري است براي پرستاران و جامعه پرستاري ايران كه بكوشند رهرو آن حضرت باشند . پرستاران ما از جايگاه رفيع و مقدس و از احترام خاصي در جامعه برخوردار هستند . لباس سپيد پرستار ، لباس پاكي و ايثار ، لباس از خود گذشتن و فداي ديگران گشتن ، لباس غم و درد ديگران را غم خود دانستن  

و در اين جا بايستي ياد كرد از پرستاراني كه در طول جنگ تحميلي در زير رگبار بي امان دشمنان در مناطق جنگي از مجروحان پرستاري مي كردند و در ميدان كارزار پا به پاي رزمندگان مجروحان را درمان مي كردند. پرستاران بيمارستانهاي امام خميني ، طالقاني و ...

و اما همسران معظم جانبازان ، در مقابل اين عزيزان انسان كم مي آورد . ساليان سال پرستاري از جانبازي كه همدم و ياورت است . و بداني كه او نيز بزودي به خيل كاروان شهدا ملحق خواهد شد . خدا ايشان را اجر دهد .

پرستاري شغلی نيست که بخواهیم  آن را با سایر مشاغل مقایسه کنیم  . پرستاري عشق است و ايثار ، فداكاري است و از خود گذشتن . و انشاالله كه مسئولين قدر شناس اعمال آنان باشند .

و اما خاطره اي از ايام دفاع مقدس ، اوائل جنگ بود .  يكي از دوستان را كه  بيمار گشته بود  به درمانگاه برده بوديم در همان لحظه  مواجه با بمباران شديدي در اطراف درمانگاه شديم . نا خواسته تمام كساني كه در آن محدوده بوديم جهت جلوگيري از اصابت تركش خود را بر زمين انداختيم و به قول معروف شيرجه رفتيم . لحظاتي پس از انفجار سر را بلند كردم تا محل اصابت گلوله ها را ببينم . با صحنه اي روبرو شدم كه تا پايان جنگ بجز يك مورد كه در دل بمباران شديدي گير افتادم .شرمم مي آمد در لحظات بمباران خود را بر زمين بيندازم . بله در آن لحظه اي كه ما براي حفظ جان ٬ خود را بر روي زمين انداخته بوديم  دو تن از پرستاران درمانگاه شتابان در بين بچه ها مي گشتند تا اگر كسي مجروح شده به امداد او بپردازند .

 




پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389
م : ن : غلامرضا فرد

سیزده بدر

 

امروز سیزدهمین روز فروردین سال 89 است . ایام چه زود گذشت . هنوز در حال و هوای تحول سال و دید و بازدید نوروزی هستیم که سیزده با آمدنش پایان ایام تعطیلی را اعلام کرد.

در گذشته . اکثر خانه ها مخصوصا در مناطق احمدآباد , کارون و سده دارای چندین اتاق بودند و در هر اتاق خانواده ای ساکن . ولی امروزه دیگر آن نوع زندگی کمتر دیده می شود . و هر خانه مختص به یک خانواده و افراد هر خانواده اتاقی مخصوص به خود دارند . در نتیجه مناطقی که قبلا فضای سبز بود و محل تفریح و استراحت و گشت و گذر تبدیل شد به ساختمان . یکی از این محله ها سده است . قبلا اکثر نقاط سده نخل بود و نهر . و پاتوق اکثر مردمی که توان رفتن به دیری فارم یا خضر را نداشتند و یا به علت نزدیکی به سده برای سیزده به این منطقه می آمدند . بخصوص مردم احمدآباد و کارون . جوان های فامیل صبح خیلی زود با بردن فرش محل مناسبی رامشخص و سپس سایر افراد خانواده با بار و بندیل و غذا که بیشتر اوقات پلو باقلا بود به آنها می پیوستند . طناب بستن به نخلها و تاب بازی جزء لاینفک سیزده بود . بچه ها به دنبال توت و کنار بودند . و یا اینکه با تکه چوبی در سوراخ حاشیه نهر ها به دنبال کلنجار  .  معمولا در این روز شاهد رگبارهای زودگذر باران که منجر به پناه بردن خانواده ها به زیر درختان می شد . بودیم .

تمام روزهای خدا خوب و عزیزند .گاهی اتفاقات پیش آمده در یک روز آن روز را شیرین یا تلخ می کند .

از کارهائی که در  این روز انجام می گرفت شنا کردن در ساحل بهمنشیر و یا گردشگری روی رودخانه  بود که توسط لنج و بلم انجام می شد و متاسفانه هر سال با تلفاتی همراه بود .

در هر صورت امید که این روز مانند دیگر روزهای خوب خدا به شادی و خوشی بر مردم سپری گردد.