شارژ ایرانسل

فال حافظ

در هر نقطه این دنیا پهناور که هستی .

شنبه سوم خرداد 1393
م : ن : غلامرضا فرد

خرمشهر آزاد شد

خرمشهر آزاد شد . قلب امام شاد شد.  فریادی که در روز فتح خرمشهر توسط رزمندگان اسلام در عملیات غرور آفرین بیت المقدس سراسر ایران اسلامی را لرزاند و اشک شوق بر دیده گان تمام ایرانیان آورد. ولوله ای عجیب در کشور به پا شد . آزادی خرمشهر واقعا حماسه بود . خرمشهری که صدام قول داده بود در صورت بازپس گیری آن توسط رزمندگان کلید بصره را به ایرانیان بدهد. سوم خرداد جزئی از تاریخ حماسه و ایثار شد . همانگونه که پنج مهر و تمامی عملیات های حماسه ساز شدند.

ارج می گذاریم یاد و خاطره تمامی رزمندگان ، جانبازان ، آزادگان ، ایثارگران و شهدای آن حماسه بزرگ را . گرامی میداریم یاد جهان آرا ها ، بهنام محمدی ها .




پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393
م : ن : غلامرضا فرد

آبادان در جنگ

پستی را از برادر ارجمندم بختیاری در " با شهیدان آبادان " تحت عنوان بمباران خانه مان خواندم . خدا بیامرزد پدرش را و تمام آن عزیزانی که در آن ایام به هر عنوان در آبادان زندگی می کردند و اکنون در بین ما نیستند.

در کنار افراد غیر نظامی که در کار تدارکات شهر و پشتیبانی رزمندگان و جبهه بودند مردم عادی هم دیده می شدند که در شهر زندگی می کردند و جداً دیدن آن افراد غیراز تقویت روحی جهت رزمندگان خاری بود در چشم دشنمان مکتب و مملکت . و مهمترین جلوه آن  برقراری نماز جمعه به امامت روحانی نستوه و خستگی ناپذیر جمی بود.

بمباران شهر در آن ایام درآبادان به علت نزدیکی به خاک عراق از سمت نیروهای بعثی با سلاحهای زمین به زمین انجام می گرفت . البته گاهی اوقات هواپیماهای عراقی که بر اثر هشیاری پدافند هوائی شهرها موفق به بمباران آن نقاط نمی شدند در برگشت به ناچار بمب های خود را در آبادان خالی می کردند . به هر حال بیشتر بمباران شهر توسط انواع خمپاره ها و خمسه خمسه انجام می گرفت . ساعات و قلق بمباران برای ساکنین شهر نیز تقریبا مشخص بود . با خانواده ام در خیابان چهار احمدآباد روبروی بازار میوه فروشها زتدگی می کردیم . روزها در پالایشگاه مشغول بودم همسر و فرزندم بیشتر اوقات در منزل بودند . تعریف می کرد زمانی که در خانه هستم دقیقا می دانستم که چه ساعتی وقت بمباران است و یا زمان شلیک تا انفجار ، حتی جهت و مسیر عبور گلوله ها برایش آشنا است . البته یکی دو باری هم خانه مان مورد اصابت خمپاره قرار گرفت ولی چون خانه دو طبقه بود و معمولا محل استقرارش در زیر پلکان در انتهای منزل بود الحمدالله  آسیبی به آنها وارد نشد. البته اثرات انفجارها مدتها بر فرزندم اثر کرده بود و با شنیدن هر صدای بلندی خود را در گوشه ای پنهان می کرد که آنهم بعد از چندی برطرف شد.

اکنون پش از گذشت بیست و پنج سال ، از او که می پرسم بهترین ایام زندگیت چه زمانی  بود اشاره می کند به دوران دفاع مقدس در آبادان . این نظری است که فکر کنم اکثر ساکنین آن دوران آبادان به آن معتقد هستند. شهر خلوت بود وآرام ، یکدست بود و حالت معنوی خاصی داشت . همه با هم به طریقی آشنا بودند .  صمیمیت خاصی بین مردم شهر بود .  واقعا دوران خاصی و شیرینی بود آن دوران . یادش بخیر




پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393
م : ن : غلامرضا فرد

فاطمیه

یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است




چهارشنبه ششم فروردین 1393
م : ن : غلامرضا فرد

تلفن

آن قدیما وقتی کسی را می دیدی که داره راه میره و با خودش حرف می زنه میگفتیم خدا شفاش بده ، کله کرده . بعدها فهمیدیم که این شامل حال همه نمیشه و ممکن است که تو گوش طرف هندفری باشد و داره از طریق هند فری خود با موبایلش صحبت می کند. تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرد که سیم کارت پانصدهزارتومانی را مثل بلیط دو قلو می توان خرید و در کنار خرید یک سیم کارت پنج تومانی یک سیم کارت هم جایزه می دهند ( در باغ سبز ) .اوضاع تا آنجا پیش رفته که در دست کودکان می توانی قویترین گوشی ها را ببینی که از تکنولوژی آن استفاده می کنند . ( جهت گیم و بازیهای رایانه ای )

و کمی دیرتر اگر قصد داشتی تماس تلفنی با کسی داشته باشی بایستی از آخر احمدآباد بلند می شدی و می رفتی به مرکز مخابرات در سیکلین . پس از ساعتها که در صف بودی نوبتت میشد حالا شانس بیاوری و طرف در خانه پای تلفن باشد و گرنه روز از نو و روزی از نو . پدر دامادمان در دزفول در یکی از مراکز مخابرات دولتی شاغل بود . برای اینکه از درد سر صف گرفتن در مخابرات راحت باشم پیشنهاد که به نزد آقائی که آن زمان مسئول مخابرات هلال احمر است بروم تا اگر پیغامی دارم به آنها بدهم . و گاهی به علت شلوغی صف مخابرات آن مسیر طولانی را طی می کردم . واقعا" به قول معروف چه کرده این تکنولوژی.




جمعه یکم فروردین 1393
م : ن : غلامرضا فرد

عید و آبادانی

سلام می کنم در سال جدید به تو که برای من خیلی عزیزی  و تبریک می گویم فرا رسیدن این سال را . برایتان بهترین ها را آرزومندم.

بعضی از دوستان گله دارند که چرا همه اش در مورد آبادان می نویسی . قبلا هم گفته ام که آبادان ویژگی خاصی دارد. اگر برای یک بار به آبادان سر زده باشی منظور مرا می فهمی و حتی اگر در همسایگی شما در هر شهر مملکت عزیزمان هستی این را لمس کرده ای که آبادان و آبادانی چیز دیگری است . در آبادان یک فرهنگ خاص را نمی بینی . در آبادان از هر نقطه مملکت که هستی همشهری خود را در اینجا خواهی دید و احساس غربت و بیگانگی نخواهی کرد . مردمی خونگرم و صمیمی که هنگام هم کلامی با آنها احساس می کنی سالیان سال است که همدیگر را می شناسید .

و اما اگر از هر آبادانی در مورد سه خوراک مخصوص روز جمعه بپرسی فوری می گوید آش برای صبح  .ماهی صبور برای نهار و فلافل و ساموسه برای شام .

و امروز طبق روال همیشه کله سحر برای خرید آش به شهر رفتم . جالب بود در مسیر که می رفتم در بازار معروف به بازار ته لنجی و خیابان امام تک و توک  دست فروشهائی را دیدم که بساط کرده بودند ولی از فروشنده خبری نبود و یا در گوشه ای از بساطش خوابیده بود . برایم جالب بود که فروشنده به چه امیدی بساط را رها کرده و به منزل رفته بود . شنیده بودم بعضی از فروشندگان کشورهای حاشیه در گذشته ها موقع نماز مغازه هایشان را ترک می کردند ولی باور کنید دیگر این طوری ندیده بودم .




یکشنبه هجدهم اسفند 1392
م : ن : غلامرضا فرد

مهدی

جمعه شانزده اسفند سالروز ولادت حضرت زینب (س) بالاخره به آنچه آرزوی هر پدری بود رسیدم . و فرزندم را در لباس دامادی دیدم . لحظات شیرین و پر خاطره ای بود برای من ، الحمدالله همسری نصیب فرزندم شد که آرزویش را داشتم . دختری با تمام خصوصیت هایی که مد نظر ما بود . جالب است که بگویم یافتن او بر اثر اتفاق پیش آمد و مهدی در برخوردی اداری با خانمی آشنا شد که از افراد درجه خانواده عروسم بود و حدود پنجاه سال قبل در احمدآباد همسایه ما بود و ایشان با شنیدن نام خانوادگی پسرم متوجه  گردید و پس از مدتی کوتاه این آشنایی موجب پیوند پسرم با آن خانواده گردید . این هم از اتفاقات جالب زمانه است .  


چهارشنبه چهارم دی 1392
م : ن : غلامرضا فرد

کریسمس

ای مریم ، خدا تو را به کلمه ای از جانب خودش بشارت می دهد که نامش مسیح ، عیسی بن مریم است . در حالی که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان الهی است .              آل عمران  35

سالروز میلاد حضرت عیسی بن مریم ، پیامبر رحمت و رافت را به مسیحیان به خصوص خانواده محترم مانوکیان تبریک عرض می کنم.




دوشنبه سیزدهم آبان 1392
م : ن : غلامرضا فرد

محرم

باز این چه شورش است که در خلق عالم است     باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این  چه  رستخیز عظیم است کز زمین            بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

سلام بر حسین و کربلا ، سلام بر محرم و عاشورا ، سلام بر علی اصغر و حبیب بن مظاهر ، سلام بر مشک سوراخ سوراخ ساقی کربلا ، سلام بر لب تشنه یاران حسین ،سلام بر علمدار کربلا . و سلام بر زینب (س).




شنبه شانزدهم شهریور 1392
م : ن : غلامرضا فرد

قرمز و آبی

  بالاخره دربی 77 انجام شد و کرکری خواندن ها هواداران هر دو تیم به خیر و خوشی به خاطر نتیجه باز هم تکراری صفر صفر به پایان رسید. بیش از یک هفته است که اکثر شبکه های رادیوئی و تلویزیونی برنامه خود را به این رویداد مهم اختصاص داده و ساعتها در باره آن به بحث و تفسیر می پرداختند . همه جا صحبت از رقابت بزرگ بود و تمام بازیهای این هفته به صورت خیلی کم رنگ به بحث کشیده می شد. شبکه سه روز پنجشنبه همزمان با پخش کلیه رقابتهای لیگ به پخش فیلم می پردازد و اثری از فوتبال نیست . اما جعمه به پیشواز دربی بزرگ آبی و قرمز میرود و ساعتی قبل از بازی پس زمینه تلویزیون می شود زمین استادیوم آزادی . یکی از روزنامه های ورزشی روز قبل از بازی عکس مربی هر دو تیم را با لباس رزم چاپ می کند و انسان را به یاد رزم و مبارزه دو ابر قدرت تاریخ باستانی می اندازد . چرا این قدر به این دو تیم تهرانی توجه می شود برای منی که از فوتبال تنها این را میدانم  که بیست و دو نفر دنبال یک توپ گردی می دوند سوال است. مگر سایر تیم ها چه از این دو تیم کمتر دارند . خدا را شاهد می گیرم که تنها با تبلیغات و بذر و بخشش شماها این دو تیم خود را مدعی می دانند. آدم یاد مدارس دولتی و غیر انتفاعی می اقتد . مدارس غیر انتفاعی به خاطر امکانات و جهت انتخاب دانش آموز تستی از شاگردان نمونه می گیرند و نحبه شاگردان نمونه را جذب مدرسه کرده و بعد قبولی تک و توک دانش آموزانش را در دانشگاه ها تابلو می کنند. البته بین آن مدارس با این دو تیم فاصله از زمین تا آسمان است . چون این دو تیم بهترین بازیکن های کشور را در اختیار خود می گیرند با قراردادهائی که هیچ کس جرائت بیانش را ندارد . قربان مسئولین محترم هم بروم که کمک های آنچنانی در اختیار آنها می گذارند . در بازی های مقابل هم که باید به خاطر خیلی از مصلحت ها نتیجه مساوی گردد. اما وای به روزی که این دو دو با سایر تیم ها بازی دارند . چمن های زمین هم باید به نفع این دو تیم باشد و با تمام حمایت هائی که می شوند در این لیگ افتخارشان این است که چهارم و پنجم هستند. تو را خدا . توجه ای هم به دیگر تیم بیندازید. کل هزینه بعضی از تیمها به اندازه قرارداد چند بازیکن استقلال و پیروزی است . تا وقتی که نگاه شما تنها به این دو تیم است و هرکس که بخواهد به تیم ملی برود باید از کانال این دو تیم برود امیدی به تیم ملی هم نمی توانیم داشته باشیم . سایر تیمها را دریابید.




جمعه هشتم شهریور 1392
م : ن : غلامرضا فرد

آبادان

چندی پیش یکی از دوستان گله مند بود که کم سر به وبلاگم می زنم . حق داشت چون مدتها است چیزی ننوشته ام . راستش را بخواهید نوشتن من هم راه و قانون خاصی دارد . یکی آنکه به قول معروف تا نوشتنم نیاید نمی توانم بنویسم . دوم اینکه سوژه آنی می آید اگر همان لحظه نزدیک دستگاه باشم باید بنویسم  و گرنه هیچ  . سوم اینکه عادت ندارم مطلبی را که نوشتم چند بار مرور کنم . تنها به خاطر اینکه غلط املائی نداشته باشد یک بار سطحی به آن نگاه  می کنم  ..... ثبت مطلب و ....
الان هم با بیلرسوت پای دستگاه نشسته ام . طبق روال جمعه ها و عادت سی و هشت نه سال بیدار شدن ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم .از آش فروشی مقدم آش گرفتم و سپس افتادم به جان باغ . علف ها و گلهای پژمرده را می چیدم و با گاری ( فرغون ) آنها را به سر لین منتقل می کردم . چند دقیقه قبل در حالی که علفها و گلها را در گاری ریخته بودم پروانه ای آمد و به روی یکی از گلهای پژمرده درون گاری نشست . تا محل تخلیه چندین بار بر اثر حرکات گاری از روی گل بلند می شد و مجددا بر روی گل می نشست . و وقتی گاری را خالی کردم همان جا روی گل نشست . برای لحظه ای به فکر رفتم . خدایا نکند حال ما هم با آبادان ، حال این پروانه باشد و گل . آبادانی که زمانی در کشور همتا نداشت . پاتوق و تفریح خیلی از مابه تهرون ، دیدن آبادان بود و خرید از بازار کویتی ها . مردمش در برخوردهای اجتماعی و فرهنگ حرف اول را می زدند. تنوع رشته های ورزشی  ، سینماهای فراوان ،  دفاتر متنوع هواپیمائی به کلیه نقاط جهان ، وجود فرهنگها ، مذاهب و گروههای فکری مختلف از سراسر کشور در کنار هم ، وجود نقاطی مانند کتابفروشی الفی ، مدارس مختلف و دبیرستانهائی مثل دبیرستان رازی با دبیرانی در آن مدارس که از خیلی از استادان آن زمان کشور سر بودند . وجود سینما تاج ، سینما بهمنشیر و بی نهایت نقاط دیگر . البته علیرغم نا ملایمت های مسئولین که با آبادان و آبادانی داشتند ما هنوز امیدواریم . امید به اینکه انشاالله آبادان بار دیگر مورد مهر مسئولین قرار گیرد. امید به اینکه افراد کاردان و لایق تری در راس امور شهر قرار گیرند . امید به اینکه تو آبادانی ، در هر کجای ایران اسلامی و جهان هستی به یاد گذشته های این شهر نیم نگاه و مرحمتی به شهر بکنی و با کمک هم بتوانیم آبادان را بار دیگر آبادان بکنیم . آنچنان که در خور و لایق آن باشد.



جمعه هجدهم مرداد 1392
م : ن : غلامرضا فرد

عید فطر

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه ، حس غریبی دارم

چه برسه به این  دفعه که مهمونی خدا داره  تموم میشه



با آرزوی قبولی طاعات و عبادات

عیدتون مبارک




شنبه بیست و دوم تیر 1392
م : ن : غلامرضا فرد

ورزش در آبادان

الحمدالله تیم ملی والیبال ایران این بار هم با قدرت و اقتدار تمام موفق شد در سه ست متوالی تیم آلمان را درشکست داده  و افتخاری بر افتخارات خود بیفزاید. یکی دوروز قبل ساعت یازده و نیم شب در حال عبور از منطقه شطیط بودم که منظره جالبی نظرم را جلب کرد به طوری که برای دیدن مجدد آن و گرفتن عکس مسافتی زیادی را برگشتم . در ابتدای شطیط از سمت بلوار ساحلی از دور جععیت زیادی را دیدم . در حین عبور از کنار آنها متوجه شدم که عده ای از جوانان منطقه در آن ساعت شب در خیابان تور بسته و مشغول بازی والیبال هستند و تماشاگران فراوانی از اهالی در کنار خیابان در حال تشویق آنها هستند. بازی هیجان خاصی داشت و تشویق بی امان مردم در نوع خود بی نظیر بود. شاید در این ایام تحت تاثیر پیروزی های اخیر تیم ملی عشق و علاقه مردم به دیدن و بازی والیبال افزایش یافته باشد. اما نمی توان منکر وابستگی مردم این دیار با ورزش شد .آبادان در گذشته در کلیه رشته های ورزشی حرف برای گفتن داشت حتی رشته هائی که در کشور نامشان زیاد برای مردم آشنا نبوده و یا آن ورزش های را به عنوان ورزش های خاص می دیدند. انشاالله که مسئولان شهر در کنار فوتبال که ورزش اول شهر محسوب می شود به سایر رشته های ورزشی توجه خاص کرده و روی آنان سرمایه گذاری کنند.



شنبه سوم فروردین 1392
م : ن : غلامرضا فرد

سنگرسازان بی سنگر



سنگر سازان بی سنگر ، زیباترین جمله ای بود که در وصف بچه های جهاد گفته شد.  در جبهه عاقلانه نیست وقتی رو در روی دشمن تا بیخ دندان مسلح قرار داری برای لحظه ای سرت را از سنگر بیرون آوری . حالا مجسم کن تمام قد که نه ، بر بالای لودری نشسته و قصد ایجاد خاک ریز را داشته باشی . سنگری بسازی تا رزمندگان در پناه  آن بخواهند از خود محافظت کنند . واقعا دل می خواهد. لازم بود از این عزیزان قدردانی کرد  و در آبادان عزیزمان  با ایجاد تندیس و نامیدن میدانی به نام این عزیزان از آنان قدر دانی شد. میدان جهاد. تندیسی به یاد آن عزیزان در میدان روبرو خیابان امام نصب شد و گلهائی در حاشیه میدان کشت شد. گلهائی که هر کدام یاد و بوی شهدای جهاد را تداعی می کرد. بعد از چندی برای زیبائی بهتر میدان درختانی در آنجا کاشته شد. عدم نگهداری صحیح و حرس به موقع درختان ، تندیس تا را حدودی از دید عموم محو کرد ولی باز گاهگاهی تندیس از بین درختان خودی نشان می داد تا اینکه اخیرا اقدام به نصب تابلو دوار تبلیغاتی بزرگی در میدان گردید.  و اکنون تنها چیزی که از دور به چشم می آید تبلیغ فروش فست فود و مواد غذائی است که نمای میدان را کاملا تحت تاثیر عظمت خود قرار داده و برای دیدن تندیس شهید جاد انسان به یاد سوزن و انبار کاه می افتد. پسندیده نیست وقتی تندیسی به یاد شهدا در محلی قرار می گیرد در لابلای تبلیغات اقتصادی و مسائل روزمره محو گردد.



جمعه بیستم بهمن 1391
م : ن : غلامرضا فرد

دوربین و انقلاب


از نو جوانی با دوربین آشنا بودم و همیشه در کنارم بود. عضویت در انجمن عکاسی پالایشگاه فرصت خوبی بود که زیر نظر استادان بزرگوار به صورت حرفه ای تر با آن آشنا شوم .تا اینکه سال 57 فرا رسید . ایام انقلاب موقعیت خوبی بود برای دوربین به دستان . به خاطر ظهور و چاپ عکس در انجمن بیشتر سیاه و سفید کار می کردم. متاسفانه مثل امروز که تمام گوشی های تلفن مجهز به دوربین هستند. دوربین به دست گرفتن عمومیت نداشت . خاطرات زیادی از انقلاب وجود دارد. در یکی از راهپیمائی ها در بلوار دهداری، ارتش در سالن سرپوشیده ورزشی مستقر بود. و راهپیمایان در حال شعار و گذر از محوطه جلو سالن بودند. به بالای ایستگاه اتوبوس، روبروی سالن رفتم و از بالا ، تصویر جمعیت را با ارتشیان تنظیم و کارم را آغاز کردم . برای یک لحظه از درون لنز دوربین، حرکت سریع چند ارتشی را دیدم که به سویم می آمدند. دوربین را جمع کردم. در همین زمان آنها به کنار ایستگاه رسیدند. از بالا به پائین پریده از زیر دست یکی از سربازان که تلاش در گرفتنم را داشت در رفتم و خود را به درون صف راهپیمایان خواهر که روبرویم بودند رساندم. آنها سریعا دورم را گرفتند و استتارم کردند. ارتشی ها جرات حضور به درون صف خواهران را نداشتند. تا نزدیکی سازمان پیشاهنگی درون صف بودم. فرمانده و یکی از سربازها به مقر برگشتند و یکی از سربازها همراه صف راهپیمائی ماند. در این موقع پس از تشکر از خواهران از صف بیرون زدم و شتابان به سوی خیابان اروسیه و احمدآباد رفتم. تا حوالی دبیرستان سپهر. خبری از سرباز نبود. با رسیدن به احمدآباد که منطقه مسکونی ام بود احساس آرامش کردم.



جمعه سیزدهم بهمن 1391
م : ن : غلامرضا فرد

زرد طلائی

بعد از ظهر برای خرید به شهر رفتم  گذرم به بازار حلبی سازها افتاد. در آن منطقه فروشگاهی است که دو جوان رعنا و خوش تیپ آبادانی در آن به فروشندگی مشغول هستند. گاه گاهی از آنها خرید می کنم . از آن جوانانی هستند که داغ تیم نفت هستند و زندگیشان زرد طلائی است . لباس تنشان همیشه لباس نفت است . دکور فروشگاه همه رنگ و بوی صنعت نفت می دهد و حتی ظرف کالاهایشان هم زرد نفتی است. سری به آنها زدم برعکس همیشه که با نشاط و شاد بودند چهره شان پکر بود و خسته ، بازی آن روز بین نفت و گهر مساوی شده بود و حدس زدم به خاطر نتیجه بازی باشد. با آنها راجب مسائل مختلف بحث کردم شاید فکرشان را کمی مشغول کنم ولی فایده ای نداشت . بغض عجیبی بر چهره داشتند . تنها کاری که از دستم ساخته بود دادن امید که هنوز وقت است و انشاالله با رهبری فیروزی ، همت بازیکنان و حمایت هواداران تیم ماندنی می شود.

و اما واقعا دردناک است این وضعی که برای نفت پیش آمده . شهری که فوتبال ایران تقریبا از آنجا آغاز شد . بازیکنانش در سطح کشور هر کدام اسطوره بودند و الگو. اکنون به این وضع افتاده . این جایگاه نفت نبوده و نیست . نفتی که زمانی مدعی آقائی فوتبال در ایران را داشت در موردش گفته شود که دیگر پائین تر از هیجدهم نمی شویم بی انصافی است. در زمانی که تمام تیمهای لیگ کار کردند و هزینه های کلان برای تیم های خود می نهادند مشکلاتی مثل وجود جنگ تحمیلی و پراکندگی مردم ، مدیریت های ضعیف و غیر ورزشی ، عدم گزینش درست بازیکنان مورد نیاز در پست های دارای ضعف ، استرس از شکست های خانگی ، عدم تعصب شهر و تیم و نام بزرگ نفت در بعضی از بازیکنان و ....  از دلائل افت تیم شد. از آنجا که هنوز امید به بقاء تیم در لیگ است انتظار میرود که تیم در آینده با بازی های زیبا و گرفتن نتیجه بار دیگر دل هواداران را شاد و آنها را باز به استادیوم بکشاند تا باز شاهد شنیدن شعار فقط زرد طلائی هواداران باشیم که بار دیگر سکوهای استادیوم را بلرزاند. به امید آن روز .




دوشنبه بیست و پنجم دی 1391
م : ن : غلامرضا فرد

زیارت کربلا

ماه محرم و صفر ماه رشادتها و شهادتها پایان پذیرفت . در این ایام شاهد حرکت ضریع مقدس حسین ابن علی در ایران اسلامی بودیم و استقبالی که عاشقان ابا عبدالله از آن نمودند فراموش نشدنی بود . شور و شوقی عجیب در دل زوار خود پدید آورد . و پس از آن فرا رسیدن اربعین حسینی و سیل زوار که از تمام کشورهای اسلامی و بخصوص شیعه پای پیاده عزم دیدار کوی یار نمودند و به سوی کربلا رهسپار گردیدند. در خوزستان با توجه به هم مرز بودن با عراق و وابستگی های مردم ، شاهد حرکت سیل آسای مردم در منطقه بودیم . و چه حال و هوائی داشتند آنها که پس از سالیان سال موفق به زیارت امام شهیدشان می شدند.

قبل از روی کار آمدن صدام و عفلقی ها مردم به عناوین مختلف به طور رسمی و یا قاچاق و مخفی به زیارت کربلا می رفتند. . کودک بودم که شور رفتن به کربلا و زیارت آقا به دل خانواده ام افتاد. مادرم به همراه چند تن از اقوام به طور قاچاق به کربلا رفتند . در این سفر من و خواهر بزرگم را با خود همراه برد . البته از سفر چیزی به خاطر ندارم . از اتفاقات جالبی که در آن سفر برایمان پیش آمد گم شدن خواهرم در کربلا بود . مادرم می گفت وقتی از پیدا کردن او مایوس شدیم به ناچار باید به شرطه ( پلیس ) مراجعه می کردیم . مشکل این بود که سفر ما غیر قانونی بود و فارس زبان بودیم . بنا به توصیه راهنما قرار شد مادرم در مراجعه به پلیس حرفی نزند و به عنوان خانمی لال که قادر به تکلم نیست به آنجا مراجعه کند. . خلاصه نیم ساعتی پس از مراجعه به آنجا خواهرم پیدا شد و او را تحویل ما دادند و قضیه به خیر و خوشی پایان یافت . بعدها برایم سوال پیش آمد وقتی خواهرم ما را گم کرده بود و گریه و زاری می کرد و زمانی که پلیس او را تحویل ما داد خواهرم با چه زبانی صحبت می کرد و چه می گفت !



:: برچسب‌ها: کربلا عراق امام حسین زیارت


یکشنبه سوم دی 1391
م : ن : غلامرضا فرد

ژرز یونانی


پس از گذشت سی سال الحمدالله اخیرا در شهر شاهد حرکت های عمرانی شده ایم . شکر خدا این بار نه پای انتخاباتی در میان است و نه  سیاست مابه های جویای اعتبار . هنوز تا عید و آمدن  مهمانان نوروزی و راهیان نور هم زمان زیادی مانده که بخواهیم فکر کنیم دارند دستی به سر و روی شهر می کشند و شهر را به خاطرآنها بزک می کنند. انشآلله که این امر با همین روند ادامه یابد.
یکی از تغیراتی که در سطح شهر دیده شده ساختمان ژرژ است . جلوه خاصی به آن منطقه داده است . بعد از قلع و قمی که  چندی است در میراث فرهنگی شهر افتاده بود و شاهد از بین رفت سینما رکس ، سینما بهمنشیر ، آرامگاه و . . .  بودیم الحمدالله عزیزانی به فکر رسیدگی به این آثار و اماکن افتاده اند و با اندک هزینه ای آنها را به صورت زیبایی آراستند . ظاهر ساختمان ژرز یونانی برای بچه های مو سپید آبادان یک دنیا خاطره است و انشآلله به همت مسولان دلسوز و فرهنگ دوست شهر شاهد ترمیم باقی اماکن فرهنگی شهر باشیم. 



شنبه سیزدهم آبان 1391
م : ن : غلامرضا فرد

غدیر

الیوم اکملت لکم دینکم . و اتمت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.  

هر آن که من مولای  او هستم پس علی مولای اوست.   پیامبر اکرم (ص) 


برای هر پیامبر جانشینی است و همانا علی بن ابیطالب جانشین و وارث من است.    پیامبر اکرم (ص) 

  

عید غدیر بر عاشقان ولایت مبارکباد




سه شنبه چهارم مهر 1391
م : ن : غلامرضا فرد

هاجر

هفته دفاع مقدس فرا رسید و باز یاد و خاطره هشت سال ایثارگری رزمندگان . آن ایام هر لحظه اش خاطره بود . جنگ کلمه زشتی است و نفرت انگیز. خرابی و ویرانی همراه دارد و آوارگی . اما ما از آن ایام به عنوان دفاع مقدس یاد می کنیم . دفاع مقدس از آب و خاک و فرهنگ و اعتقادات و اسلامی که ایثار در را حفظ آنها برای ما تکلیف است. علیرغم زمزمه های شومی که از آن طرف  شنیده میشد و گاه گاهی عوامل بیگانه در شهر ناامنی ایجاد می کردند. شهر روال عادی خود را طی می کرد.مردم به پیشواز ماه مهر رفته بودند . جنب و جوشی خاص در شهر دیده می شد دانش آموزان همراه والدین در حال انتخاب نوشت افزار جهت آغاز سال تحصیلی بودند . مدارس در حال ثبت نام دانش آموزان  و در اداره آموزش و پرورش ، رئیس آموزش پرورش آقای صالحی با همکاران در حال تدارکات آغاز سال تحصیلی جدید ، که ناگهان زمین لرزید و همه جا را دود  و آتش و خون فرا گرفت و ...

امروز روز تجلیل از بانوانی بود که پا به پای پدران ، برادران و همسرانشان در منطقه جنگی ماندند و حماسه آفریدند . نقش زنان در انقلاب و جنگ چشمگیر بود . در شهر خواهران در بیشتر ارگانها و سازمانها به پشتیبانی جنگ پرداختند . از تدارکات جنگ تا امداد در جبهه و بیمارستانها و تعدادی از آنها در کنار رزمندگان به شهادت رسیدند. و باقی تا آخرین روزهای دفاع پا به پای مردان جنگ را اداره کردند. و اما یادم آمد از هاجر

خواهر خوبی که مانند تمام دختران شهر مسئولیت خود را در قبال انقلاب و امام و شهرش فراموش نکرد . جثه ای ضعیف داشت اما غیرت و همتی قوی . مادرش می گفت با شروع جنگ و درگیری نزدم آمد . مرا بوسید . حلالیت طلبید . کاغذی را به من داد و از خانه خارج شد . سواد نداشتم کاغذ را بخوانم . در آن لحظه زیاد به حرکات و حرفهایش توجه نکردم . شب که فرا رسید هاجر به منزل نیامد. دلشوره ای مرا فرا گرفت . به یاد کاغذ افتادم . برادرش را صدا کردم . کاغذ را برایم خواند .وصیت نامه دخترم بود که از من ، پدرش و خانواده حلالیت طلبیده بود و خداحافظی کرده بود. حدود دو روز از او بی خبر بودم . اوضاع شهر شلوغ بود خیلی جاها را گشتیم متاسفانه خبری از او نیافتیم . روزهای اول جنگ آمار شهدا و زخمی ها فراوان بود تا اینکه یکی از اقوام اطلاع داد او را در یکی از بیمارستانها دیده که در حال امداد و درمان رزمندگان اسلام بوده و ...

و امروز هاجر پس از گذشت سی سال و اندی دیگر در بیمارستانها در خدمت رزمندگان نیست . او امروز در خدمت همسرش است که از بچه های سپاه بود و در دوران دفاع مقدس به درجه جانبازی نائل گردیده و هاجر امروز خدمتگزار شوهر جانبازش است .

درود بر هاجرهای ایام دفاع مقدس که گمنام ماندند .




سه شنبه سی و یکم مرداد 1391
م : ن : غلامرضا فرد

سینما رکس

ماه مبارک رمضان را وداع گفتیم و چه تلخ وداعی بود . گرمای شدید منطقه ، طولانی  بودن روز  و ......  از جمله مواردی بودند که روزه گرفتن در این ماه را  برای مومنان دلچسب تر می نماید.  به نماز ایستادیم به  امامت استاد ارجمند محمدی اصفهانی ، امام جمعه محترم آبادان . و چه عظمتی داشت و پر صلابت بود نماز .

از جمله مواردی که امام جمعه محترم در نماز به آن اشاره کرد بحث سینما رکس آبادان بود . با تشکر از ایشان به خاطر این یادآوری . 

حادثه سینما رکس از عواملی بود که در پیشبرد انقلاب تاثیر  فراوانی داشت . شعار مسجد کرمان را ، رکس آبادان را شاه به آتش کشید . از  شعارهای معروفی بود که لرزه بر تن رژیم انداخت . در هر صورت در آن حادثه تعدادی از همشهری های فهیم و روشنفکر ما در حین تماشای فیلم گوزنها به کام آتش گرفتار و به سیل کاروان شهدای انقلاب اسلامی پیوستند.  روحشان شاد.

اکثر مهمانان نوروزی و کاروان راهیان نور در بازدید از شهر سراغ سینما رکس را می گیرند. و خواستار دیدار از آن مکان می شوند . متاسفانه علیرغم گذشت سالیان درازی از آن حادثه ، یادمانی مناسب از آن ساخته نشد اخیرا به همت  تعدادی از برادران شهر نمادی  در پشت سینما ایجاد گردیده  که حتی نظر عابرانی را که از کنار آن عبور می کنند به خود جلب نمی کند. 

پیشنهاد می کنم در محل سابق در ورودی و پلکان سینما که فعلا  بلا استفاده مانده نمادی از در ورودی سینما به همان وضع سابق ایجاد وحتی در فضای بالای آن نمای پرده سابق سر در سینما را به همان وضع سابق  ایجاد کنند .  به امید آن روز  




سه شنبه دوم اسفند 1390
م : ن : غلامرضا فرد

حاجی

چند روز قبل برای انجام کاری به یکی از ادارات شهر رفتم .مسئول آنجا یکی از همکلاسی های قدیمی من بود . گاهگاهی توفیق زیارتش را می یافتم . به دفتر کارش مراجعه کردم . از منشی او پرسیدم  آقای  ( آ ) تشریف دارند . در حالیکه در مشغول یادداشت مطلبی بود گفت با حاجی کار دارید ؟ گفتم نه اقای ( آ ) را عرض کردم . نگاه معنی داری به من کرد و گفت منظورت حاجی ( آ ) است ؟   تازه متوجه قضیه شدم و فهمیدم که می بایستی  رئیس او را با عنوان حاجی خطاب می کردم . به ناچار گفتم بله منظورم حاجی ( آ )  بود .  به درون اتاق آقای رئیس رفت . و از او اجازه گرفت و سپس به من گفت بفرمائید داخل . هنوز دو سه گامی از میز او دور نشده بودم که مرا صدا کرد . و گفت : آقای فرد  ،  منم رفتم مکه و حاجی شده ام . گفتم قبول باشد آقای حاجی .....   و نمی دانید که چه ذوقی کرد و قند تو دلش آب شد که به او گفته ام حاجی . و یادش به خیر . آن گذشته ها ، در محله ما در احمدآباد . مرد مسنی بود که انسان از دیدن چهره و رخسار  او لذت می برد . اسم او را به خاطر ندارم ولی همه او را حاجی خطاب می کردند . اهالی محل روی اسم او قسم می خورند و حرف او حجت بود . مردم جهت رفع مشکلات به او رجوع می کردند . در موقع رفع مشکل بین مردم غیر ممکن بود کسی مجری تصمیم او نباشد .    کلام منشی اداره فوری یاد و خاطره آن حاجی عزیز را برایم تداعی شد. و در دل گفتم  میان ماه من تا ماه گردون  ...... البته امروزه با توجه به امکانات سفر به عتبات عالیات دیگر آن مشکلات سابق وجود ندارد . کافی است که اوضاع جیب شخص خوب باشد . حتی زمان بندی های چند ساله  اعزام  نیز جلودار زیارتش نمی باشد . و دیگر از مشکلات سفر خبری نیست . و این باعث شده که الحمدالله سیل کثیر زوار به این سفر معنوی اعزام می گردند بطوری که اگر در خیابان صدا کنی حاجی . تعداد زیادی از عابران برمی گردند و به شما نگاه می کنند .


یکشنبه سی ام بهمن 1390
م : ن : غلامرضا فرد

شهدای کوی کارگر

یادواره یکصد و چهارده شهید کوی کارگر و سردار شهید محمود سرخیلی در سینما نفت برگزار گردید و یاد و خاطره شهدای آن منطقه گرامی داشته شد . ضمن تشکر از دست اندرکاران آن برنامه ، ای کاش آن مراسم مانند سایر یادواره ها در مناطق مسکونی شهدای عزیز برگزار  می شد . اجرای این یادواره ها در هر منطقه باعث جذب مردم منطقه می گردید. و با پیچیدن عطر وجود آن عزیزان منطقه فضای معنوی خاصی به خود می گیرد و نسل  فعلی بیشتر و بهتر با قهرمانان و شهدای خود آشنا می شوند. در آن مراسم از سردار شهید سرخیلی و یارانش تجلیل گردید . کلیپی از مادر شهید حمید طلاوری به نمایش در آمد . مادری صبور و خانواده ای مقاوم . از دوران کودکی با خانواده طلاوری آشنائی کامل دارم .  به خاطر وابستگی خانوادگی خیلی نزدیک که با آن خانواده محترم داشته ام  حمید را کاملا" می شناختم . محل سکونت آنها در ان پارکی بود که مسئولیت نگهداری و اداره آن به عهده پدر خانواده بود . در آن محل وسایل بازی برای نوجوانان قرار داشت  و شبها با پخش فیلم ، آن محل پاتوقی شده بود برای بچه های محله و حتی ما که از احمدآباد به شوق استفاده از این امکانات به آنجا می رفتیم . حمید از همان کودکی پسری پاک و مخلص و فعال بود و عزیز دردانه خانواده و فامیل . با شروع جنگ تحمیلی با استقرار خانواده در رامهرمز برای ادامه ادای وظیفه مجددا خود را به آبادان رساند و در کنار همرزمانش به دفاع از مرزهای کشور اسلامیمان پرداخت . پسر عمه او که خود از نیروهای ارتش و در نیروی دریایی خدمت میکرد و به خاطر رشادتهایش که مسئول تدارکات و آب رسانی به پایگاه دریایی را داشت و در چندین نوبت تشویق شده بود می گوید دو روز قبل از شهادتش او را در خرمشهر دیدم . به او اصرار کردم که سری به خانواده اش بزند و یا لااقل برای استراحت به آبادان بیاید . حمید لبخندی زد و گفت فعلا" شهرم اینجاست و خانواده ام اینهایی هستند که در کنارشان درحال دفاع از شهر هستم .    از خداوند متعال برای خانواده طلاوری طلب صبر و محشور شدن با حمید را دارم . ضمنا" از خانواده طلاوری شهیدی دیگر به نام داریوش بیگدلی بود که در مدرسه نوشیروان در لین چهار احمدآباد درس می خواند . او نیز مانند حمید پسری فعال بود و در دوران انقلاب به شدت فعالیت می کرد و در تمام تظاهرات و در گیری های خیابانی در کنار بچه ها بود. در روز بیست و یکم بهمن در یکی از درگیری های خیابانی در حوالی لین هفت تا لین چهار  احمدآباد با تعدادی از بچه های محل که داریوش نیز همراهمان بود با نیروهای کلانتری پنج  آن زمان درگیر که با شروع تیراندازی من و تعدادی از همراهان به لین دو احمدآباد پناه بردم و دیگر داریوش را ندیدم . عصر آن روز همراه پدرش تمامی بیمارستانها و حتی گورستان را سرکشی کردیم  متاسفانه اثری از او نیافتیم تا فردای آن روز جسد او و نادر و چند نفر دیگر را در انبار عباسی سرمایه دار معروف که روز قبل در اثر هجوم بچه ها دچار آتش سوزی شده بود یافتند . در ایام دفاع مقدس خانواده او جهت زیارت مزارش به بنیاد شهید آبادان مراجعه و خواستار مجوز تردد به شهر را نمودند . علیرغم تحویل مدارک درخواست شده در مورد وضعییت ایشان متاسفانه با برخورد نامناسبی مواجه شدیم که نیاز به ذکر آن نمی باشد .




پنجشنبه هشتم دی 1390
م : ن : غلامرضا فرد

سینما تاج

مثل اکثر بچه ها از زمانی که خود را شناختم عاشق سینما بودم . و هر وقت پولی دستم می افتاد جایم در سینما بود . حالا یا از پول معاش پدرم بود و یا از فروش سرتاسر ، سیب گلابی و یا خنجر والی که در محله خودمان در احمدآباد می فروختم . . البته آدامس خروس نشان هم بود که بسته ای چهارتومان و پنج ریال می خریدم و شش تومان می فروختم  ولی مشتری آدامس بیشتر در مرکز شهر بود . پاتوق من سینما ایران بود و یا سینمابهمنشیر . گاهی هم سینما شهرزاد  که با یک بلیط چند تا فیلم می دیدم . قد کشیدم و بزرگ شدم . به دنبال کار رفتم . صدا و سیما ، بانک ،  نیروی دریائی و پالایشگاه  . مثل حالا نبود که برای کار خودمان را به آب و آتش بزنم و  پاشنه در اداره کار را از جا بکنم و یا جلو مین گیت چشم چشم کنم . شروع به انتخاب کردم و پالایشگاه مقبول افتاد. به علت اینکه پدرم شرکتی بود و به قول معروف از خانواده نفت بودم . همانجائی که پدرم سی و اندی در آن خدمت کرد و پس از آن افتخارش خدمت صادقانه اش بود و یک تقدیر نامه که قابش کرده بود و زده بودش سینه دیوار .

حالا دیگر کارمند پالایشگاه شده بودم و نیازی نبود برای دیدن فیلم از پلیت های سینما بهمنشیر بالا روم و یا از پنجره ی قهوه خانه ی آخر لین یک در سرما بنشینم و فیلم از تلویزیون تماشا کنم . حالا دیگر می توانستم با خیال راحت به سینما تاج ( نفت ) ، جائی که سالهای سال ورودش ، دق دل من و بچه های امثال بود بروم و در هوای خنک آن سینما از تماشای فیلم لذت ببرم .

در یکی از روزهای گرم تابستان همراه خواهرم به سمت سینما رفتیم . هنگام ورود به سینما دربان سینما جلومان را گرفت و مانع ورودمان شد. علت را جویا شدم . از شنیدن دلیل مات ماندم و به قول معروف دود از کله ام بلند شد. خواهرم میبایست چادرش را در بیاورد و بدون چادر به سینما برود . تصور اینکه خواهرم بدون چادر باشد برایم غیر ممکن بود . نتیجه اینکه قید سینما را زدم . دست خواهرم را گرفتم و چندین متر آن طرفتر به باغ ملی رفتیم . بستنی خریدم و در کنار آب نمای زیبای پارک دلی از عزا در آوردم . بستنی شیرین و خوش طعمی بود . به طوری که طعم و مزه آن بستنی را هنوز ، پس از سالیان سال حس می کنم . و بعد از آن دیگر قید سینما تاج را زدم . حالا گاه گاهی که از جلو سینما می گذرم یاد و خاطره ی آن روز برایم تداعی می شود .  




پنجشنبه هشتم دی 1390
م : ن : غلامرضا فرد

محرم

محرم آمد . و باز حدیث جانفشانی و ایثار امام حسین و یارانش در راه احیای دین جدش . و امر به معروف و نهی از منکر . و اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید .

محرم در جنوب و بخصوص در آبادان حال و حوالی خاص داشت . آبادان شهر فرهنگهای مختلف و عزاداری ها با سبک های گوناگون . در هر کوی و برزنی با سبک خاصی مراسم برقرار می گردید . همه هئیت ها از مدتی قبل به تکاپو می افتادند و تدارکات ماه محرم را آماده می کردند. کاسه گردانی در میان دوستان و اطرافیان برای کمک به هئیت ها و شرکت در ثواب عزاداری شروع می شد . از یکی دو شب قبل در و دیوار آذین می شد و بیرق های حسینه ها به نمایش در می آمد .  در بعضی از حسینه ها و تکایا مراسم عزاداری با سنج و دمام و سپس سینه زنی به اوج خود می رسید . پس از سخنرانی پیش خوان ها مراسم را گرم می کردند و سپس نوحه شروع می کرد و ......

و در حاشیه این مراسم ها  دیدنی تر و جالب تر عزاداری کودکان بود . لباس های مشکی از صندوقچه ها و کمد ها بیرون می آمد . و تن ها را سیاه می کرد به عشق امام شهیدشان و شرکت در سوگواری و عزاداریش . دسته های سینه زنی در آخرین بُر سینه که سعی می کردند به هر نحوی که شده خود را در لابلای سینه زنان قرار دهند . و همیشه در سینه زنی و زنجیر زنی خیابانی با تشکیل دسته ای خود را در آخر صف نشان می دادند . شب شام غریبان شب کودکان بود . و در آن شب عزاداری آنها بیشتر به نمایش درمی آمد. گشتن به دنبال قوطی روغن هائی که تمیز و براق بود . و نوشتن کلمه یا حسین شهید که با میخ با ظرافتی خاص در ته قوطی حکاکی می شد. و قرار دادن شمعی در قوطی و جلوه کلمه یا حسین در دل تاریکی شب و حین اجرای مراسم شام غریبان که جلوه ای خاص به مراسم می داد.

و اما خاطره ای از سال قبل ، از شهرستان مهمان داشتم . شب شام غریبان بود . شهر را به آنها نشان می دادم و سری به حسینه ها و تکایا می زدیم که در اواخر خیابان امیری در کنار مکان پذیرائی ازعزاداران در حاشیه خیابان چند خیمه قشنگ کوچک را دیدم که درون آنها شمع روشن کرده بودند . دلم هوائی شد. و ناگهان خود را در کنار آن خیمه ها در حال روشن کردن شمع دیدم . حرکت ذوب شدن شمع ها را روی گونه هایم حس می کردم و اون حس شیرین کودکی و یاد و خاطره آن دوران در کوچه های احمدآباد چه غوغائی درونم ایجاد کرد. مهمانان ابتدا از این حرکت من مات ماندند . ولی پس از لحظاتی آنها را دیدم که کنار من در خیابان نشسته و مشغول روشن کردن شمع بودند .

 




جمعه بیست و پنجم آذر 1390
م : ن : غلامرضا فرد

عمو شولی


خبر عروج پیر جبهه ، حبیب بن مظاهر زمان . عامو شولی به سرعت در بین بچه ها پیچید . زمان : ساعت 2 بعد از ظهر 21 آذر . سپاه

و چه ماتمی در ماه ماتم بر دل بچه های  جبهه و جنگ  نشست . بچه هایی که هر کدام یک دنیا خاطره از عامو دارند . عامو آخرین دیدارش را با بچه ها کرد و سپس بر دوش همرزمانش در سپاه تشییع شد . کریم و  بچه ها با دلی آکنده از غم و اندوه او را تا گلزار شهدا بدرقه کردند تا عبدالرحیم و عبدالنبی را بیش از این در انتظار نگذارد .

روحش شاد.




سه شنبه پانزدهم آذر 1390
م : ن : غلامرضا فرد

عاشورا

 

یا حسین

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است    باز  این چه  نوحه  و چه عزا  و  چه ماتم  است

باز  این  چه  رستخیز   عظیم   است   کز  زمین      بی  نفخ  صور  خاسته  تا  عرش   اعظم  است

*** *** ***

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ . اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من
زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من ازشما  .سلام بر حسين و
بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين




سه شنبه سوم آبان 1390
م : ن : غلامرضا فرد

جاده

تابستان فصل سفر و تفریح است . تعطیلی مدارس فرصتی است برای دانش اموزان که خستگی یک سال تحصیلی را از تن در کنند و با خانواده به مسافرت بروند . و به قول معروف هوائی تازه کنند. سالیان سال قبل پس از فراغت از درس به همراه خانواده به مسافرت رفتیم . زمان : تابستان  ، مقصد بوشهر ، وسیله : پیکاب ، مسیر آبادان – بوشهر . خوشی سفرمان جاده آبادان ماهشهر بود . بقیه مسیر جاده شوسه بود و خاکی . بارها فاصله بین هندیجان تا گناوه در بیابان راننده مسیر را گم می کرد و سرگردان می شدیم . البته حمل ماشین با لنج برای عبور از رودخانه به علت نبوده پل ، قسمت خوب و به خاطر ماندنی سفر بود . و اما امروز . دیگر از پیکاب و دلو آبی که بغل ماشین آویزان میشد تا آب خنک بماند خبری نیست . اتوبوس ها فوق سوپر شده اند با کولری که سرمای آن تا مغز استخوان نفوذ می کند و آب سرد کن و ویدئو برای تماشای فیلم تا رنج سفر هموار شود . در استان بوشهر سفر در اتوبان آرامش خاصی به انسان میدهد . دیده پل های هوائی و دور برگردان ها حکایت از سفری امن است .

و اما در استان خوزستان و جاده آبادان ماهشهر  یا بهتر بگویم جاده مرگ . زمان در اینجا متوقف گردیده است . تردد انواع خودروها از خوروهای پلاک اروندی بگیر تا تریلرهای حامل لوله و کانتینر و جاده ای که شرکت نفت برای نظارت بر خطوط لوله اش تاسیس کرده بود.

از پایان جنگ تحمیلی تاکنون هرچند ماهی یکبار باید پیکر عزیزانمان که در این جاده به طرز دلخراشی کشته شده اند را بر دوش بگیریم و تشییع کنیم . عزیزانی که خونشان بر گردن مسئولانی است که در طول این مدت مدیریت شهر را به عهده داشتند و در انجام وظایفشان کوتاهی کردند . تکه ای از ابتدای جاده به خاطر نیروگاه اسفالت شد . و تا سه راه شادگان دیگر هیچ . و این جاده سوژه ای شده برای مسئولین شهر بخصوص نامزدهای انتخاباتی که مثل استخوان لای زخم ، نان آنرا میخورند . و تصادف فجیع اخیر نیز سندی است بر عدم مدیریت و کارآئی مسئولان گذشته و فعلی شهر و آقایانی که تا چند ماه دیگر در و دیوار شهر را با شعارهایشان پر خواهند کرد .




چهارشنبه ششم مهر 1390
م : ن : غلامرضا فرد

حصر آبادان

هفته دفاع مقدس یادآور آغاز جنگ تحمیلی به سرکردکی صدام جنایتکار است که با حمایت اربابانش با توجه به اوضاع داخلی بعد از انقلاب و شیطنت گروهک ها ، موقعییت را جهت حمله به کشور اسلامیمان مناسب دانست  و با قصد تصرف چند روزه خوزستان که منبع اقتصاد کشور بود در چنین ایامی حمله به مرزهای ایران را آغاز نمود .

نماز جمعه آبادان . دو سه روز قبل از آغاز جنگ حال و هوای خاصی پیدا کرده بود . از بلندگو مرتب نیروهای مرزی آبادان و خرمشهر را که در نماز حضور داشتند فراخوان و آنها را هر چه سریعتر به محل خدمتشان دعوت می کردند . واین آغازی بود برای آمادگی مردم جهت دفاع از شهر . دوم مهر تهاجم هواپیما های عراقی به شهر و آموزش پرورش طعم تلخ جنگ را به مردم چشاند . عده ای از عزیزترین فرزندان این شهر در آن محل به شهادت رسیدند ازجمله صمدصالحی عزیز که حق استادی به گردن من داشت و خاطره مبارزه او و رشیدیان در دبیرستان دکترفلاح برای من و همکلاسی هایم به یاد ماندنی بود . در آن روز فداکاری برادر فرخی و تعداد از عزیزانی که بعدها در بهداری مشغول به انجام وظیفه شدند و نیز نیروهای مردمی تحسین برانگیز بود . بعدها چند وقتی را با بچه های آموزش و پرورش در خوابگاهی زندگی می کردم . تعریف های جالبی از صحنه بمباران داشتند . از جمله یکی از عزیزان می گفت آوار زیادی روی من ریخته شده بود . مردم دستهای مرا گرفته و سعی می کردند مرا بیرون بیاورند که با هر تکانی فریادم به آسمان میرفت . وقتی سنگها را از روی بدنم کنار ریختند مشاهده کردند که میله گردی در پاشنه پایم فرو رفته است . خلاصه آن روز غوغائی بود . بی انصافی می دانم که یادی نکنم  از بانوئی بزرگوار ، زینب خورموجی . که در همان روز در خیابان دوازده احمدآباد در نزدیکی آموزش پروزش در هنگام بمباران خود را سپربلای مادرش نمود و خود بر اثر ترکشی که به ستون مهره هایش اصابت کرد مجروح گردید. سالیان درازی جانباز قطع نخاعی بود . بی مدعا و همیشه شاکر خدا و راضی به رضای حق . تا اینکه چند سال قبل دعوت حق را لبیک گفت و به جمع شهدا پیوست .

جنگ همیشه با خرابی ، آوارگی و مرگ همراه است . اما دفاع از کیان اسلامیمان برای ما افتخار بود . از کودکان و نوجوانان ما مردانی ساخت تاریخ ساز . انسانهائی که هر کدام الگو شدند . در میادین جنگ ، حماسه و افتخار آفریدند و با فرمان امام امت خمینی بت شکن که : حصر ابادان باید شکسته شود. نقطه ی عطفی در تاریخ جهاد آغاز کردند و آن نخستین عملیات منسجم نیروهای نظامی ایران بود که با خفت و خواری نیروهای خصم را به عقب راندند .

یاد و خاطره شهدا ، جانبازان ، رزمندگان و نیروهای مردمی دفاع مقدس به خصوص شکست حصر آبادان گرامی باد.

 




پنجشنبه دهم شهریور 1390
م : ن : غلامرضا فرد

قنوت نماز عید فطر

 

اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ وَاَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ
خدایا اى اهل بزرگى و عظمت و اى شایسته بخشش و قدرت و سلطنت و اى شایسته عفو و رحمت و اى شایسته تقوى و آمرزش
اَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذَا الْیَومِ الَّذى جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ ذُخْراً (وَشَرَفا ) وَمَزِیْداً
از تو خواهم به حق این روزى که قرارش دادى براى مسلمانان عید و براى محمد صلى الله علیه و آله ذخیره و شرف و فزونى مقام

اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُدْخِلَنى فى کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ
که درود فرستى بر محمد و آل محمد و درآورى مرا در هر خیرى که درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را
وَاَنْ تُخْرِجَنى مِنْ کُلِّ سُوَّءٍ اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَیْهِمْ 
و برونم آرى از هر بدى و شرى که برون آوردى از آن محمد و آل محمد را – که درودهاى تو بر او و بر ایشان باد
 اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ خَیْرَ ما سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّالِحُونَ وَاَعُوذُ بِکَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُکَ الْصّالِحُونَ

 خدایا از تو خواهم بهترین چیزى را که درخواست کردند از تو بندگان شایسته ات و پناه برم به تو از آنچه پناه بردند از آن بندگان شایسته ات

عیدتان مبارک




شنبه بیست و دوم مرداد 1390
م : ن : غلامرضا فرد

رمضان در جبهه

 سیمای آبادان در ایام ماه مبارک برنامه ای دارد به نام  ماه مهربون  که توسط برادران عزیزم معماری و کردستانی ساعاتی قبل از اذان در روی اسکله هفت پالایشگاه  اجرا می شود . در برنامه دیشب خود فیلمی از ایام دفاع مقدس تحت عنوان رمضان در جبهه پخش شد . از اون فیلمهائی بود که بچه های آن دوره را حالی به حالی می کند . صحنه هائی از بچه های سپاه و بسیج بود در یکی از ماههای مبارک رمضان آن ایام . خدا بیامرزش حاج قمری . اون پیر بسیجی که محبوب تمام بچه ها بود . و راستی چه با صفا بود آن ایام . بچه ها همه یک دست . در شهر هر چه را که می دیدی گلچین شده بود . غریبه ای در شهر نمی دیدی . همه یک جوری با هم آشنا بودند . حتی اگر همدیگر را نمی شناختند نگاه هایشان آشنا بود و به هم مهربان . قبل از افطار بازار احمدآباد ( شهید ارغنده ) مملو میشد از بچه های رزمنده و هم چنین خانواده هائی که ساکن شهر بودند و اکثرا خانواده های رزمندگان و شاغلین اداری شهر بودند . بیشتر بچه ها قبل از افطار به مساجد محل و یا نهادهای مربوطه می رفتند .و روزه شان را با کله خرما و شربت آب لیموئی که در حیاط مساجد داده بود افطار می کردند . و چه لطف و معنویتی داشت نماز مغرب و عشا به امامت جمی .  دعاهای ماه مبارک رمضان آن ایام و سوگواری هائی که شبانه در تاریکی کوچه های تاریک محلات انجام میشد فراموش نشدنی بود . پاتوق شبهای احیای بچه ها  معمولا مسجد موسی بن جعفر بود و رفتن به این مراسم در آن ایام  با خانواده پای پیاده و یا احیانا با موتوری که از بچه ها به امانت گرفته بودیم صفائی داشت . دعا ها از معنویت خاصی برخوردار بود و همه را هوائی می کرد . واقعا ماه مبارک آن ایام فراموش نشدنی است و به عنوان خاطرات خوب و شیرین ایام دفاع مقدس در خاطره ها ماندگار است .