معمولا مردم هر شهر را با صفت و خصلتي مي شناسند . يكي از خصلت هائي كه به آباداني ها داده شده است لاف بودن آنهاست . لاف در لغت به معناي خويشتن ستودن و سخن زياده از حد و غير قابل قبول بودن كلام .
گاهي نيز خصلت لارج بودن را به آباداني ها نسبت مي دهند . لارج در لغت به معناي بزرگ و دست و دلباز
در دوران تحصيل استادي داشتيم كه اهل مركز كشور بود . روزي بحث را به اين خصلت آباداني ها كشيد و از كلاس سوال كرد چرا آباداني ها لاف هستند. كلاس چون اكثرا جوان بودند صلاح ديدند كه با استاد بحث نكنند. به ناچار بلند شدم و ضمن تائيد كلام استاد گفتم استاد شما درست مي گوئيد . آباداني ها همه لافند . لاف به معناي حرفي كه براي شنونده غير قابل قبول است .
استاد ، آباداني ها خصلت هاي عجيبي دارند مثلاً اگر يك آباداني از تاكسي پياده شود و دوستش را ببيند كه در آنسوي خيابان در حال قدم زدن است . حال و احوالي مي پرسد و به راننده مي گويد آقا كرايه او را هم حساب كن . براي منه شهرستاني و تو مركزنشين كه اگر با پدرمان در يك اتوبوس شهري باشيم پول بليط اتوبوس او را نمي دهيم چون اين امر غير قابل قبول است مي گوئيم لاف .
آباداني وقتي اتفاقي براي يكي از همسايهايشان مي افتد همه محله به ياري او مي شتابند . ولي براي منه شهرستاني و تو . كه اگر با پدرمان در يك واحد آپارتماني و دريك طبقه زندگي مي كنيم ممكن است هفته ها و ماه ها از هم بي خبر باشيم عمل آباداني ها به نظرمان لاف است .
آباداني وقتي غذا درست مي كنند اگر همسايه را نتوانند پاي سفرشان بياورند حتماً يك بشقاب از غذايشان را براي آنها مي فرستند . براي من و تو اين اعمال غير قابل قبول است . و اين عمل را لاف مي ناميم .
راستي ما ، آباداني ها را از عينك ريبونشان (شناسنامه شان ) جدا نمي دانيم و اين را به عنوان طنز بيان مي كنيم ولي ايكاش فلسفه پوشيدن عينك ، آنهم ريبون را مي دانستيم . آيا چشمي در اين شهر بدون عينك ريبون تحمل آفتاب و گرماي هواي شهر را دارد ؟ آيا نگاه به ظاهر آباداني ها كرده اي ؟ چه دقتي در پوشيدن لباس و ست بودن آن دارند . باطنشان كه صاف و صادق هستند و بي شيله پيله . ديده اي چقدر به ظاهرشان هم مي رسند همان چيزي كه اسلاممان به آن تاکيد فراوان كرده و به نظافت و پاكيزگي اشاره مي كند و آن را جزئي از ايمان مي داند .
درضمن امکانات زندگی آبادانی ها قبلاْ چیزی در حد زندگی در پیشرفته ترین شهرهای اروپائی بود و چون قبول این موضوع برای مردم سایر شهرها حیرت انگیز بود . و باور آن برایشان مشکل بود آن را لاف می دانستند .
دراين موقع استاد كلامم را قطع كرد و با لبخندي گفت تو شوخي سرت نميشه . حالا ما حرفي زديم .