تبليغاتX
آبادان . شهر خاطره ها

صفحه نخست

ایمیل ما

آرشیو مطالب

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

تبلیغات

آبادان شهر خاطره ها



آمار بازدید


آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:


سینما تاج
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 17:53

مثل اکثر بچه ها از زمانی که خود را شناختم عاشق سینما بودم . و هر وقت پولی دستم می افتاد جایم در سینما بود . حالا یا از پول معاش پدرم بود و یا از فروش سرتاسر ، سیب گلابی و یا خنجر والی که در محله خودمان در احمدآباد می فروختم . . البته آدامس خروس نشان هم بود که بسته ای چهارتومان و پنج ریال می خریدم و شش تومان می فروختم  ولی مشتری آدامس بیشتر در مرکز شهر بود . پاتوق من سینما ایران بود و یا سینمابهمنشیر . گاهی هم سینما شهرزاد  که با یک بلیط چند تا فیلم می دیدم . قد کشیدم و بزرگ شدم . به دنبال کار رفتم . صدا و سیما ، بانک ،  نیروی دریائی و پالایشگاه  . مثل حالا نبود که برای کار خودمان را به آب و آتش بزنم و  پاشنه در اداره کار را از جا بکنم و یا جلو مین گیت چشم چشم کنم . شروع به انتخاب کردم و پالایشگاه مقبول افتاد. به علت اینکه پدرم شرکتی بود و به قول معروف از خانواده نفت بودم . همانجائی که پدرم سی و اندی در آن خدمت کرد و پس از آن افتخارش خدمت صادقانه اش بود و یک تقدیر نامه که قابش کرده بود و زده بودش سینه دیوار .

حالا دیگر کارمند پالایشگاه شده بودم و نیازی نبود برای دیدن فیلم از پلیت های سینما بهمنشیر بالا روم و یا از پنجره ی قهوه خانه ی آخر لین یک در سرما بنشینم و فیلم از تلویزیون تماشا کنم . حالا دیگر می توانستم با خیال راحت به سینما تاج ( نفت ) ، جائی که سالهای سال ورودش ، دق دل من و بچه های امثال بود بروم و در هوای خنک آن سینما از تماشای فیلم لذت ببرم .

در یکی از روزهای گرم تابستان همراه خواهرم به سمت سینما رفتیم . هنگام ورود به سینما دربان سینما جلومان را گرفت و مانع ورودمان شد. علت را جویا شدم . از شنیدن دلیل مات ماندم و به قول معروف دود از کله ام بلند شد. خواهرم میبایست چادرش را در بیاورد و بدون چادر به سینما برود . تصور اینکه خواهرم بدون چادر باشد برایم غیر ممکن بود . نتیجه اینکه قید سینما را زدم . دست خواهرم را گرفتم و چندین متر آن طرفتر به باغ ملی رفتیم . بستنی خریدم و در کنار آب نمای زیبای پارک دلی از عزا در آوردم . بستنی شیرین و خوش طعمی بود . به طوری که طعم و مزه آن بستنی را هنوز ، پس از سالیان سال حس می کنم . و بعد از آن دیگر قید سینما تاج را زدم . حالا گاه گاهی که از جلو سینما می گذرم یاد و خاطره ی آن روز برایم تداعی می شود .  


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

محرم
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 17:0

محرم آمد . و باز حدیث جانفشانی و ایثار امام حسین و یارانش در راه احیای دین جدش . و امر به معروف و نهی از منکر . و اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید .

محرم در جنوب و بخصوص در آبادان حال و حوالی خاص داشت . آبادان شهر فرهنگهای مختلف و عزاداری ها با سبک های گوناگون . در هر کوی و برزنی با سبک خاصی مراسم برقرار می گردید . همه هئیت ها از مدتی قبل به تکاپو می افتادند و تدارکات ماه محرم را آماده می کردند. کاسه گردانی در میان دوستان و اطرافیان برای کمک به هئیت ها و شرکت در ثواب عزاداری شروع می شد . از یکی دو شب قبل در و دیوار آذین می شد و بیرق های حسینه ها به نمایش در می آمد .  در بعضی از حسینه ها و تکایا مراسم عزاداری با سنج و دمام و سپس سینه زنی به اوج خود می رسید . پس از سخنرانی پیش خوان ها مراسم را گرم می کردند و سپس نوحه شروع می کرد و ......

و در حاشیه این مراسم ها  دیدنی تر و جالب تر عزاداری کودکان بود . لباس های مشکی از صندوقچه ها و کمد ها بیرون می آمد . و تن ها را سیاه می کرد به عشق امام شهیدشان و شرکت در سوگواری و عزاداریش . دسته های سینه زنی در آخرین بُر سینه که سعی می کردند به هر نحوی که شده خود را در لابلای سینه زنان قرار دهند . و همیشه در سینه زنی و زنجیر زنی خیابانی با تشکیل دسته ای خود را در آخر صف نشان می دادند . شب شام غریبان شب کودکان بود . و در آن شب عزاداری آنها بیشتر به نمایش درمی آمد. گشتن به دنبال قوطی روغن هائی که تمیز و براق بود . و نوشتن کلمه یا حسین شهید که با میخ با ظرافتی خاص در ته قوطی حکاکی می شد. و قرار دادن شمعی در قوطی و جلوه کلمه یا حسین در دل تاریکی شب و حین اجرای مراسم شام غریبان که جلوه ای خاص به مراسم می داد.

و اما خاطره ای از سال قبل ، از شهرستان مهمان داشتم . شب شام غریبان بود . شهر را به آنها نشان می دادم و سری به حسینه ها و تکایا می زدیم که در اواخر خیابان امیری در کنار مکان پذیرائی ازعزاداران در حاشیه خیابان چند خیمه قشنگ کوچک را دیدم که درون آنها شمع روشن کرده بودند . دلم هوائی شد. و ناگهان خود را در کنار آن خیمه ها در حال روشن کردن شمع دیدم . حرکت ذوب شدن شمع ها را روی گونه هایم حس می کردم و اون حس شیرین کودکی و یاد و خاطره آن دوران در کوچه های احمدآباد چه غوغائی درونم ایجاد کرد. مهمانان ابتدا از این حرکت من مات ماندند . ولی پس از لحظاتی آنها را دیدم که کنار من در خیابان نشسته و مشغول روشن کردن شمع بودند .

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

عمو شولی
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 0:0


خبر عروج پیر جبهه ، حبیب بن مظاهر زمان . عامو شولی به سرعت در بین بچه ها پیچید . زمان : ساعت 2 بعد از ظهر 21 آذر . سپاه

و چه ماتمی در ماه ماتم بر دل بچه های  جبهه و جنگ  نشست . بچه هایی که هر کدام یک دنیا خاطره از عامو دارند . عامو آخرین دیدارش را با بچه ها کرد و سپس بر دوش همرزمانش در سپاه تشییع شد . کریم و  بچه ها با دلی آکنده از غم و اندوه او را تا گلزار شهدا بدرقه کردند تا عبدالرحیم و عبدالنبی را بیش از این در انتظار نگذارد .

روحش شاد.


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

عاشورا
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 10:39

 

یا حسین

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است    باز  این چه  نوحه  و چه عزا  و  چه ماتم  است

باز  این  چه  رستخیز   عظیم   است   کز  زمین      بی  نفخ  صور  خاسته  تا  عرش   اعظم  است

*** *** ***

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ . اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من
زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من ازشما  .سلام بر حسين و
بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

جاده
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390 و ساعت 14:45

تابستان فصل سفر و تفریح است . تعطیلی مدارس فرصتی است برای دانش اموزان که خستگی یک سال تحصیلی را از تن در کنند و با خانواده به مسافرت بروند . و به قول معروف هوائی تازه کنند. سالیان سال قبل پس از فراغت از درس به همراه خانواده به مسافرت رفتیم . زمان : تابستان  ، مقصد بوشهر ، وسیله : پیکاب ، مسیر آبادان – بوشهر . خوشی سفرمان جاده آبادان ماهشهر بود . بقیه مسیر جاده شوسه بود و خاکی . بارها فاصله بین هندیجان تا گناوه در بیابان راننده مسیر را گم می کرد و سرگردان می شدیم . البته حمل ماشین با لنج برای عبور از رودخانه به علت نبوده پل ، قسمت خوب و به خاطر ماندنی سفر بود . و اما امروز . دیگر از پیکاب و دلو آبی که بغل ماشین آویزان میشد تا آب خنک بماند خبری نیست . اتوبوس ها فوق سوپر شده اند با کولری که سرمای آن تا مغز استخوان نفوذ می کند و آب سرد کن و ویدئو برای تماشای فیلم تا رنج سفر هموار شود . در استان بوشهر سفر در اتوبان آرامش خاصی به انسان میدهد . دیده پل های هوائی و دور برگردان ها حکایت از سفری امن است .

و اما در استان خوزستان و جاده آبادان ماهشهر  یا بهتر بگویم جاده مرگ . زمان در اینجا متوقف گردیده است . تردد انواع خودروها از خوروهای پلاک اروندی بگیر تا تریلرهای حامل لوله و کانتینر و جاده ای که شرکت نفت برای نظارت بر خطوط لوله اش تاسیس کرده بود.

از پایان جنگ تحمیلی تاکنون هرچند ماهی یکبار باید پیکر عزیزانمان که در این جاده به طرز دلخراشی کشته شده اند را بر دوش بگیریم و تشییع کنیم . عزیزانی که خونشان بر گردن مسئولانی است که در طول این مدت مدیریت شهر را به عهده داشتند و در انجام وظایفشان کوتاهی کردند . تکه ای از ابتدای جاده به خاطر نیروگاه اسفالت شد . و تا سه راه شادگان دیگر هیچ . و این جاده سوژه ای شده برای مسئولین شهر بخصوص نامزدهای انتخاباتی که مثل استخوان لای زخم ، نان آنرا میخورند . و تصادف فجیع اخیر نیز سندی است بر عدم مدیریت و کارآئی مسئولان گذشته و فعلی شهر و آقایانی که تا چند ماه دیگر در و دیوار شهر را با شعارهایشان پر خواهند کرد .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

حصر آبادان
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت 14:7

هفته دفاع مقدس یادآور آغاز جنگ تحمیلی به سرکردکی صدام جنایتکار است که با حمایت اربابانش با توجه به اوضاع داخلی بعد از انقلاب و شیطنت گروهک ها ، موقعییت را جهت حمله به کشور اسلامیمان مناسب دانست  و با قصد تصرف چند روزه خوزستان که منبع اقتصاد کشور بود در چنین ایامی حمله به مرزهای ایران را آغاز نمود .

نماز جمعه آبادان . دو سه روز قبل از آغاز جنگ حال و هوای خاصی پیدا کرده بود . از بلندگو مرتب نیروهای مرزی آبادان و خرمشهر را که در نماز حضور داشتند فراخوان و آنها را هر چه سریعتر به محل خدمتشان دعوت می کردند . واین آغازی بود برای آمادگی مردم جهت دفاع از شهر . دوم مهر تهاجم هواپیما های عراقی به شهر و آموزش پرورش طعم تلخ جنگ را به مردم چشاند . عده ای از عزیزترین فرزندان این شهر در آن محل به شهادت رسیدند ازجمله صمدصالحی عزیز که حق استادی به گردن من داشت و خاطره مبارزه او و رشیدیان در دبیرستان دکترفلاح برای من و همکلاسی هایم به یاد ماندنی بود . در آن روز فداکاری برادر فرخی و تعداد از عزیزانی که بعدها در بهداری مشغول به انجام وظیفه شدند و نیز نیروهای مردمی تحسین برانگیز بود . بعدها چند وقتی را با بچه های آموزش و پرورش در خوابگاهی زندگی می کردم . تعریف های جالبی از صحنه بمباران داشتند . از جمله یکی از عزیزان می گفت آوار زیادی روی من ریخته شده بود . مردم دستهای مرا گرفته و سعی می کردند مرا بیرون بیاورند که با هر تکانی فریادم به آسمان میرفت . وقتی سنگها را از روی بدنم کنار ریختند مشاهده کردند که میله گردی در پاشنه پایم فرو رفته است . خلاصه آن روز غوغائی بود . بی انصافی می دانم که یادی نکنم  از بانوئی بزرگوار ، زینب خورموجی . که در همان روز در خیابان دوازده احمدآباد در نزدیکی آموزش پروزش در هنگام بمباران خود را سپربلای مادرش نمود و خود بر اثر ترکشی که به ستون مهره هایش اصابت کرد مجروح گردید. سالیان درازی جانباز قطع نخاعی بود . بی مدعا و همیشه شاکر خدا و راضی به رضای حق . تا اینکه چند سال قبل دعوت حق را لبیک گفت و به جمع شهدا پیوست .

جنگ همیشه با خرابی ، آوارگی و مرگ همراه است . اما دفاع از کیان اسلامیمان برای ما افتخار بود . از کودکان و نوجوانان ما مردانی ساخت تاریخ ساز . انسانهائی که هر کدام الگو شدند . در میادین جنگ ، حماسه و افتخار آفریدند و با فرمان امام امت خمینی بت شکن که : حصر ابادان باید شکسته شود. نقطه ی عطفی در تاریخ جهاد آغاز کردند و آن نخستین عملیات منسجم نیروهای نظامی ایران بود که با خفت و خواری نیروهای خصم را به عقب راندند .

یاد و خاطره شهدا ، جانبازان ، رزمندگان و نیروهای مردمی دفاع مقدس به خصوص شکست حصر آبادان گرامی باد.

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

قنوت نماز عید فطر
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 11:51

 

اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ وَاَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ
خدایا اى اهل بزرگى و عظمت و اى شایسته بخشش و قدرت و سلطنت و اى شایسته عفو و رحمت و اى شایسته تقوى و آمرزش
اَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذَا الْیَومِ الَّذى جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ ذُخْراً (وَشَرَفا ) وَمَزِیْداً
از تو خواهم به حق این روزى که قرارش دادى براى مسلمانان عید و براى محمد صلى الله علیه و آله ذخیره و شرف و فزونى مقام

اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُدْخِلَنى فى کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ
که درود فرستى بر محمد و آل محمد و درآورى مرا در هر خیرى که درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را
وَاَنْ تُخْرِجَنى مِنْ کُلِّ سُوَّءٍ اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَیْهِمْ 
و برونم آرى از هر بدى و شرى که برون آوردى از آن محمد و آل محمد را – که درودهاى تو بر او و بر ایشان باد
 اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ خَیْرَ ما سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّالِحُونَ وَاَعُوذُ بِکَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُکَ الْصّالِحُونَ

 خدایا از تو خواهم بهترین چیزى را که درخواست کردند از تو بندگان شایسته ات و پناه برم به تو از آنچه پناه بردند از آن بندگان شایسته ات

عیدتان مبارک


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

رمضان در جبهه
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 و ساعت 18:4

 سیمای آبادان در ایام ماه مبارک برنامه ای دارد به نام  ماه مهربون  که توسط برادران عزیزم معماری و کردستانی ساعاتی قبل از اذان در روی اسکله هفت پالایشگاه  اجرا می شود . در برنامه دیشب خود فیلمی از ایام دفاع مقدس تحت عنوان رمضان در جبهه پخش شد . از اون فیلمهائی بود که بچه های آن دوره را حالی به حالی می کند . صحنه هائی از بچه های سپاه و بسیج بود در یکی از ماههای مبارک رمضان آن ایام . خدا بیامرزش حاج قمری . اون پیر بسیجی که محبوب تمام بچه ها بود . و راستی چه با صفا بود آن ایام . بچه ها همه یک دست . در شهر هر چه را که می دیدی گلچین شده بود . غریبه ای در شهر نمی دیدی . همه یک جوری با هم آشنا بودند . حتی اگر همدیگر را نمی شناختند نگاه هایشان آشنا بود و به هم مهربان . قبل از افطار بازار احمدآباد ( شهید ارغنده ) مملو میشد از بچه های رزمنده و هم چنین خانواده هائی که ساکن شهر بودند و اکثرا خانواده های رزمندگان و شاغلین اداری شهر بودند . بیشتر بچه ها قبل از افطار به مساجد محل و یا نهادهای مربوطه می رفتند .و روزه شان را با کله خرما و شربت آب لیموئی که در حیاط مساجد داده بود افطار می کردند . و چه لطف و معنویتی داشت نماز مغرب و عشا به امامت جمی .  دعاهای ماه مبارک رمضان آن ایام و سوگواری هائی که شبانه در تاریکی کوچه های تاریک محلات انجام میشد فراموش نشدنی بود . پاتوق شبهای احیای بچه ها  معمولا مسجد موسی بن جعفر بود و رفتن به این مراسم در آن ایام  با خانواده پای پیاده و یا احیانا با موتوری که از بچه ها به امانت گرفته بودیم صفائی داشت . دعا ها از معنویت خاصی برخوردار بود و همه را هوائی می کرد . واقعا ماه مبارک آن ایام فراموش نشدنی است و به عنوان خاطرات خوب و شیرین ایام دفاع مقدس در خاطره ها ماندگار است .  


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

کاروان راهیان نور
نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 18:22

از اوایل اسفند ماه سیل کاروان راهیان نور به سوی مناطق جنگی رهسپار می گردند . و این مناطق حال و هوائی دیگر به خود می گیرد . یاد و خاطره ی شهدای جنگ در اذهان زنده می گردد و یادگاران دفاع مقدس راوی جانفشانی های آن دوران  می شوند . در آبادان و خرمشهر هم در این ایام شور و حال دیگری برقرار است . گرامی می داریم مقدم این عزیزان را در دیارمان .

و اما آبادان و خرمشهر هشت سال آماج گلوله های سر سپردگان آمریکای جنایتکار بود . حماسه ی کوچه به کوچه ی جوانان خرمشهری در حفظ شهر و سپس آزاد سازی آن . جهان آراها ، موسوی ها ، بهنام محمدی ها و دفاع افتخار آمیز مردم آبادان در شهر و منطقه ذوالفقاری جاودانه شد . محل نماز جمعه در کمیته ارزاق آن زمان در احمدآباد ، مقر جهاد سازندگی و مشهد بچه های جهاد ، دبیرستان رازی و دانشکده مقر مخلص ترین بچه های شهر ، هتل آبادان و ... فراموش می گردد. و اما اکنون نگاهها تنها به شلمچه است و اروند کنار که بوی آن ایام را می دهد و بقیه مناطق به فراموشی سپرده شده است . و آبادان و خرمشهر با تمام خاطراتشان معبری است برای گذر کاروان راهیان نور . و شاید محلی برای فروش اجناس چینی و ته لنجی .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

بیست و یک بهمن
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 16:24

هر چيزي بهاري دارد . و بهار دهه فجر بيست و يك و بيست و دو بهمن است  . پيام امام در مورد لغو فرمان حكومت نظامي شاه خائن در بيست و يك بهمن نشان از زدن تير خلاصي به رژيم پهلوي بود . و ملت دانست كه امروز روز موعود است و نشستن جايز نيست . مشت ها بايستي گره شود و ضربه آخر را بايد با تمام توان به رژيم زد .

در آن روز در اعلاميه شماره چهل حكومت نظامي ، ساعات منع تردد از چهار و نيم بعدازظهر آغاز شد تا با اين فكر رهبران انقلاب را دستگير و به قيام ملت پايان دهند . امام خميني آن  فرمان را لغو و  فرمودند :  اعلاميه امروز حكومت نظامي خدعه و خلاف شرع است و مردم به هيچوجه به آن اعتنا نكنند. با اين فرمان مردم به خيابانها ريختند و در گيري ها شدت گرفت . تا اينكه در فرداي آن روز با تصرف مراكز قدرت حكومت به خصوص صدا و سيما و فرار دست نشانده گان شاه ،  ارتش اعلام بي طرفي كرد و انقلاب پيروز شد .

آبادان به علت بافت خاص آن  هميشه مد نظر بوده است . و پاتوق علما و سياسيون كشور . خاطره سخنراني هاي شهيد مطهري ، مفتح ، شريعتي و ......  هنوز در يادها و خاطره ها است . گروه هاي مذهبي زيادي در حسينيه ها و مساجد هسته هاي مبارزه با طاغوت را بوجود آوردند و شهداي فراواني تا پيروزي انقلاب اسلامي از اين شهر تقديم انقلاب اسلامي گرديد.

ياد و خاطره تمامي شهداي انقلاب اسلامي گرامي باد .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

مادر شهید
نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 16:31

خدا اجر دهد مرد آباداني را ، كه چه عاشقانه تمام وقت خود را در پي معرفي شهدا و جانبازان شهر گذاشته است . و براي تكميل گزارشات  خود لحظه اي از تكاپو باز نمي ايستد . پيامي فرستاد و خبر درگذشت مادر شهيد آبياري را به من  داد و افتخاري بود كه در مراسم آن مادر بزرگوار شركت كنم . و ديروز نيز شهيد محمدرضا ناظري به پيشواز و پابوس مادرش شتافت . ضمن اينكه بايستي تشكر كنم از كاركنان اورژانس و كادر پزشكي بيمارستان هفده شهريور كه شاهد ساعتها تلاش آن عزيزان جهت بهبود حال مادر شهيد ناظري بودم .  در وصف مادر احاديث فراواني داريم . و مادر شهيد بودن . . .

يكي از اركان مهم دفاع مقدس  مادران هستند و  شاهد بوديم با چه عشق و علاقه اي جوانان خود به جبهه ها اعزام مي داشتند و صبر و بردباري آنان در مقابل  خبر عروج عزيزانشان را هرگز فراموش نخواهيم كرد . خدا بيامرزد مادر ارغنده را و تمامي مادراني كه جوانانشان را تقديم انقلاب و اسلام كردند . خدمت  به والدين شهدا افتخار است و هيچ عملي نيكوتر از خدمت به آنها نيست . و امام خميني(ره) در مورد خانواده شهدا مي فرمايند : شما خانواده شهدا با شهادت افتخارآفرينان اين مرز و بوم به جهان فهمانديد كه از همه عزيزان خود در راه اسلام خواهيد گذشت. شما چشم و چراغ اين ملتيد. خدا يارتان باد. شما با ايثار فرزندان و جوانان و عزيزان خويش، به همه نشان داديد كه توطئه هاي داخل و خارج نخواهد توانست بر اين ملت مصمم پيروز شود.


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

نماز عید
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 و ساعت 23:27

عيد به معني بازگشت و فطر از كلمه فطرت و به معني سرشت مي باشد . و عيد فطر به معناي بازگشت به سرشت مي باشد . سرشت پاك انساني ، همانگونه كه متولد شدي . تهي از گناه ، يك ماه عبادت مخلصانه و خود سازي تا بتواني در پايان اين ماه مبارك به فطرت پاك انساني خود دست يابي و اين پيروزي را جشن بگيري . ماهي پر از نعمت و بركات الهي ، ماه همدردي و همنوائي با ديگران ، ماه يكي شدن ها و فراموشي وابستگي ها ، و روز اول شوال را به پاس اين پيروزي جشن مي گيريم . در كنار همكيشان خود نماز شكر به جا مي آوريم و حمد و سپاس خداي را مي گوئيم .
ميعادگاه ، بلوار دهداري و بردن زير انداز و سجاده ، زيرا هميشه به علت كثرت نمازگزاران فرشهاي گسترده شده جوابگو نبوده است . به سيل جمعيت كه مي نگري حس شيريني به تو دست مي دهد . 
ياد يار امام ، جمي ، آن استوره سالهاي دفاع مقدس بخير . هنوز صداي گرم و مهربانش در گوشمان طنين انداز است . و مكبر به ياد ماندني نجفي . ولي خوب بايد به گذشته هاي دورتر هم رفت . به لين چهار احمدآباد و مسجد آقای برهانی . صداي گرم و دوست داشتني فريدون و نداي الصلوة الصلوة او . حي المومنون الصلوة . خانه مان روربروي مسجد بود ولي با وجود اين پدرم سعي در آماده كردن سريع ما كه از قافله نماز گزاران عيد عقب نمانیم . هيچوقت خاطره به ياد ماندني و شيرين نداي الصلوة فريدون كه مردم را به نماز دعوت مي كرد فراموش نخواهم كرد. گاه گاهي او را در احمدآباد مي بينم . ماشاالله هنوز مثل آن زمان چابك است . پايان نماز احساس آرامش خاصي مي كردم و شاد از اينكه الحمدالله خدا اين توفيق را به من داد كه بار ديگر موفق به گرفتن كامل روزه هاي شدم . 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

رمضان
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 و ساعت 0:53

آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد    مژده دهيد باغ را بوی بهار مي رسد

بوی بهار می رسد . بهار قرآن . ماه رمضان بهار قرآن است . ماهي كه فرصتي به انسان دست مي دهد تا بيشتر با قرآن انس بگيرد. مساجد توسط مومنين با ختم قرآن در اين ماه حال و هوائي ديگر به خود مي گيرند . سحرها  صداي زنگ تلفن همراه انسان را از خواب بيدار می كند و معمولاً سحری در كوتاهترين زمان توسط مايكروفر آماده می شود . و نوای دعا ی سحر در هنگام خوردن سحری گوش انسان را نوازش می دهد.

در حياط خانه مان چندين خانواده زندگی می كردند . دو برادر بودند كه هر دو حاجی بودند و اهل دشتی ، حاج محمد و حاج كرم. سحر ها مثل امروز نبود كه با غذاهای ساده و تقریباً آماده روزه بگيريم . غذا را مادرم همان سحر می پخت و پس از آماده شدن و پهن كردن سفره با ناز و نوازش بچه ها را برای روزه گرفتن و خوردن سحر از خواب بيدار می كرد. گاهی اصرار زياد برای بيشتر خوردن تا مبادا در اواسط روز كم بياوريم چاشنی کارش بود. بعد از خوردن سحری و تا قبل از فیدوس پالایشگاه حاج محمد و حاج كرم كه شرکتی بودند با صوتي گيرا به تلاوت قرآن می پرداختند . سفره هاي سحر و افطار هميشه رنگين بود زيرا علاوه بر غذای خودمان هميشه يك بشقاب از غذای همسايه ها در سفره ديده می شد. راديو نداشتيم ولی صدای كا غلو موذن مسجد محله مان در بازار لين چهار فرمان توقف غذاخوردن و آشامیدن آخرين ليوان های آب آغاز یک روز دیگر از ماه مبارک  برای ما بود . بعد از ظهر دالون (راهرو ) حياط پاتوق روزه دارها بود . در حياط را باز می نهادند .جريان باد وارده به دالون خنکای خاصی داشت . همسايه ای داشتيم كه به او حسن يخچالی می گفتند . چون به خاطر گرما و عطش چند دقيقه ای يكبار به سراغ يخچال مي رفت و به بهانه ای در يخچال را باز مي كرد تا از نسيم خنك هواي يخچال استفاده كند . آمدن مغرب و شنيدن دعای افتتاح واقعاً حال و هوائی خاص به انسان دست می داد. نماز مغرب را با پدرم به مسجد برهانی می رفتيم و پس از نماز سفره ی آماده شده  كه توسط مادرم با  سليقه ای خاص چيده شده بود پذيرای ما بود.   


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

لاف
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 و ساعت 8:21

معمولا مردم هر شهر را با صفت و خصلتي مي شناسند . يكي از خصلت هائي كه به  آباداني ها داده شده است  لاف بودن آنهاست . لاف در لغت به معناي  خويشتن ستودن و سخن زياده از حد و غير قابل قبول بودن كلام .

گاهي نيز خصلت لارج بودن را به آباداني ها نسبت مي دهند . لارج در لغت به معناي بزرگ و دست و دلباز

در دوران تحصيل استادي داشتيم كه اهل مركز كشور بود . روزي بحث را به اين خصلت آباداني ها كشيد و از كلاس سوال كرد چرا آباداني ها لاف هستند. كلاس چون اكثرا جوان بودند صلاح ديدند كه با استاد بحث نكنند. به ناچار بلند شدم و ضمن تائيد كلام استاد گفتم استاد شما درست مي گوئيد . آباداني ها همه لافند . لاف به معناي حرفي كه براي شنونده غير قابل قبول است .

استاد ، آباداني ها خصلت هاي عجيبي دارند مثلاً اگر يك آباداني از تاكسي پياده شود و دوستش را ببيند كه در آنسوي خيابان در حال قدم زدن است . حال و احوالي مي پرسد و به راننده مي گويد آقا كرايه او را هم حساب كن . براي منه شهرستاني و تو مركزنشين كه اگر با پدرمان در يك اتوبوس شهري باشيم پول بليط اتوبوس او را نمي دهيم چون اين امر غير قابل قبول است مي گوئيم لاف .

آباداني وقتي اتفاقي براي يكي از همسايهايشان مي افتد همه محله به ياري او مي شتابند . ولي براي منه شهرستاني و تو . كه اگر با پدرمان در يك واحد آپارتماني و دريك طبقه زندگي مي كنيم ممكن است هفته ها و ماه ها از هم بي خبر باشيم عمل آباداني ها به نظرمان لاف است .

آباداني وقتي غذا درست مي كنند اگر همسايه را نتوانند پاي سفرشان بياورند حتماً يك بشقاب از غذايشان را براي آنها مي فرستند . براي من و تو اين اعمال غير قابل قبول است . و اين عمل را لاف مي ناميم .

 راستي ما ، آباداني ها را از عينك ريبونشان (شناسنامه شان ) جدا نمي دانيم و اين را به عنوان طنز بيان مي كنيم ولي ايكاش فلسفه پوشيدن عينك ، آنهم ريبون را مي دانستيم . آيا چشمي در اين شهر بدون عينك ريبون تحمل آفتاب و گرماي هواي شهر را دارد ؟ آيا نگاه به ظاهر آباداني ها كرده اي ؟ چه دقتي در پوشيدن لباس و ست بودن آن دارند . باطنشان  كه صاف و صادق هستند و بي شيله پيله .  ديده اي چقدر به ظاهرشان هم مي رسند همان چيزي كه اسلاممان به آن تاکيد فراوان كرده و به نظافت و پاكيزگي اشاره مي كند و آن را جزئي از ايمان مي داند .

درضمن امکانات زندگی آبادانی ها قبلاْ چیزی در حد زندگی در پیشرفته ترین شهرهای اروپائی بود و چون قبول این موضوع برای مردم سایر شهرها حیرت انگیز بود . و باور آن برایشان مشکل بود آن را لاف می دانستند . 

دراين موقع استاد كلامم را قطع كرد و با لبخندي گفت تو شوخي سرت نميشه . حالا ما حرفي زديم .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

مصاحبه
نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389 و ساعت 18:3

 سال 55 پس از پايان خدمت به دنبال كار بودم . آن زمان يافتن كار راحت بود بطوري كه معمولا به جاي اينكه كار ما را انتخاب كند ما كار را انتخاب مي كرديم . همزمان در سه سازمان كه كارشان مورد علاقه ام بود شركت كردم ، در خواست كار دادم و در هر سه پذيرفته شدم . پالايشگاه را به خاطر اينكه پدرم نفتي بود و به قول معروف از خانواده نفت بودم  انتخاب كردم . امتحانات ورودي را با موفقيت گذراندم . مرحله بعدي مصاحبه بود . دوستان مي گفتند اينجا سربزنگاه است . امتحانات نتيجه معلومات خودت بود ولي پارتي بازي ها در هنگام مصاحبه انجام مي شود و آنجاست كه نور چشمي ها انتخاب مي شوند . روز مصاحبه جمعيت انبوهي در محل گرد آمده بودند . تعداد زيادي با خانواده آمده بودند . براي لحظه اي قيافه ها را كه ديدم به قول بچه ها جام كردم . اكثرا تيپ كرده با كت و شلوار و كراوات ، قيافه هاي بشاش و مطمئن و در طرف ديگر خودم را ديدم بله زمين تا آسمان اختلاف بود . توكل بخدا كردم و دل به دريا سپردم . نتيجه مصاحبه به نظر خودم خوب بود ولي صحبت دوستان در ايجاد دلشوره ام بي تاثير نبود. تا روز اعلام نتيجه مصاحبه روزهاي سختي به من گذشت . تا اينكه نتايج اعلام شد و الحمدا.. اسمم در ليست پذيرفته شده ها بود . يكي دو سالي نگذشته بود كه انقلاب اسلامي به رهبري امام امت حكومت ستمگران را به لرزه در آورد . انقلاب پيروز شد و هنوز شيريني پيروزي انقلاب به كاممان نرفته بود كه نوكر سرسپرده جهان خواران با حمايت و پشتيباني آنان به قصد تصرف چند روزه كشور ، هشت سال منطقه را به آشوب و آتش كشاندند . با پايان جنگ و شروع بازسازي ، الحمدالله با ايمان به فعل خواستن و همت كاركنان ، پالايشگاه در كوتاهترين زمان بازسازي و راه اندازي شد و بچه ها توانستن دود پالايشگاه را در چشم دشمنان انقلاب بنشانند .  


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

معلم
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 و ساعت 10:1

جمعه بعد از ظهر سري به احمدآباد زدم و وقت كردم براي دقايقي به فلكه لين ده بروم تا از فضاي سبز و منظره زيباي آن لذت برده و يادي از گذشته ها بكنم . پارك نسبتاً شلوغ بود و مردم براي فرار از گرما به پارك پناه آورده بودند . براي لحظه اي نگاهم به صندلي بغل افتاد . چهره اي آشنا را ديدم . با كمي دقت او را شناختم . يكي از دبيرانم در دبيرستان بهرام بود . شور و لذت غريبي وجودم را فرا گرفت . به نزد او رفتم سلام و عليكي و خواستم دستش را ببوسم كه نگذاشت اين كار را بكنم . اجازه گرفتم و كنارش نشستم . پرسيدم مرا مي شناسيد ؟ نگاهي به من انداخت و گفت نه . ولي بايستي يكي از شادگردانم باشي . خود را به طور كامل معرفي كردم و بحث كشيد به آن ايام . سراغ همكلاسي هايم را از من گرفت . تعدادي را كه مي شناختم به او معرفي كردم و اوضاع آنها را برايش شرح دادم . در همين موقع صدائي را از پشت سر شنيدم كه مرا خطاب مي كرد. برگشتم يكي از همكلاسي هاي همان دوران را ديدم . آمد و در كنار ما نشست . پس از احوالپرسي گفت : رضا آقا را مي شناسي ؟ جواب مثبت دادم . متاسفانه بدون مقدمه هر چه اراجيف از دهانش در آمد بر زبان آمد . طوري كه از خجالت خيس عرق شدم . او در همان زمان هم اخلاقي تند داشت . درس خوان نبود و نمراتش را يا با رفيق بازي و يا با قلدري از دبيران مي گرفت . و دلگيري او نمره مفت نگرفتنش از آن دبير بود . و جالب اين بود كه با قيافه حق به جانبي آن استاد عزيز را زير سوال برد كه به من نمره ندادي چه گيرت آمد . اين هم آخر و عاقبتت . خيلي ناراحت شدم . لحظه اي اراده خود را از دست دادم و مي خواستم جوابش را بدهم كه آن بزرگوار دستم را گرفت . لبخندي زد و گفت آرام باش . از اين جور مدعيان زياد دارم و به رفتار آنها عادت كرده ام . پس از ساعاتي به علت كاري كه داشتم از آموزگارم خداحافظي كردم  و به راهم ادامه دادم در حاليكه شديداً در فكر بودم از برخورد زشتي كه آن دوست با ايشان پياده كرد. از اينكه براي توقعاتي نابجا چطور حرمت شكني كرد و به خاطر موردي كه ناحق بود چگونه در برابر من و كساني كه آن اطراف بودند به آن عزيز توهين كرد.


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

ملاقاتی
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 18:50

چندي پيش براي عيادت بيماري به بيمارستان رفتم . الحمدالله بخش خلوت بود و تنها دو سه بيمار در بخش بستري بودند .

هنوز دقايقي از ورودمان نگذشته بود كه سرو صداي عجيبي در راهرو بيمارستان به گوش رسيد و بعد از آن لشكري به درون بخش هجوم آوردند شامل همه تيپ آدم ، از كودك شيرخوار در آغوش مادر تا پيرمردي كه به كمك دو همراه لنگان لنگان حركت مي كرد . به يكباره بخش تبديل به صحراي محشر شد . عيادت از بيمار چند لحظه اي بيش نبود . به سرعت گروه هاي چند نفره تشكيل شد و قصه ي حسين كرد شبستري و گراني پياز و سيب زميني . اخطار پرستار هم كاري نبود و تا پايان وقت عيادت كه همراه با خاموش و روشن شدن مكرر چراغ و خواهش و التماس كارگر بخش ، بحث ادامه داشت .

اون زمانها  يادمه براي ملاقات و عيادت از بيمار همراه خانواده به بيمارستان  ( OPD )كه مي رفتيم محوطه بازي بود جلو در ورودي بيمارستان ، باغچه اي در آن محل بود و درخت بزرگ سايه داري در آن و صندلي هائي در دور آن درخت . در گوشه اي از محوطه سردخانه بيمارستان قرار داشت كه بچه ها جرائت نزديك شدن به آن محل را نداشتند .  وقت ملاقات كه ميشد هجوم جمعيت بود كه به سوي در روانه ميشدند .  بزرگترها به ملاقات مي رفتند و كودكان و نوجوانان به خاطر رعايت مسائل بهداشتي حق ورود به بيمارستان را نداشتند . در اين موقع كار حراست در ورودي جالب بود . به دقت در ميان جمعييت مي گشتند تا كودكي در لابلاي جمعيت به بيمارستان وارد نشوند . بعضي دختران در اين موقع چادر به سر ميشدند و كفش پاشنه بلند به پا براي داشتن قد و قامتي بلندتر ،  بعضي اوقات بچه ها زير چادر مادرشان پنهان مي شدند  و واي از زماني كه هماهنگي بين مادر و كودك از بين مي رفت . صحنه واقعا جالب و ديدني بود . اواخر وقت ملاقات هم كه ميشد خواهش و التماس بعضي والدين بود براي بردن نوجوانان جهت ملاقات بيمار .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

معاش
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:16

پدرم كارگر شركت نفت بود . آن زمان حقوق كارگران پالايشگاه هر چهارده روزي يكبار پرداخت ميشد . و غير ممكن بود كه يك روز عقب بيفتد .

 يادمه حقوق پدرم چهارده تومان و دو ريال بود . هميشه چشم به راه روز معاش بوديم كه جيره مان برسد و مشتاق تر از ما آقا حسن مغازه دار محله مان بود كه پول اجناسي را كه قرضي به ما فروخته بود دريافت مي كرد.

راديو آبادان برنامه اي دارد به نام صبح اروند ، برنامه جالب و متنوع با مجرياني توانا . كه  بيان مسائل و مشكلات شهري قسمتي از اين برنامه مي باشد . از مسئله جاده آبادان ماهشهر گرفته تا آب ، اسفالت ، برق ، بهداشت ، گراني و ......

يك سري تماس هاي گرفته  شده  از جانب خانواده كاركنان محترم شهرداري شهرهاي آبادان و خرمشهر  مي باشد که در مورد تاخير پرداخت حقوق كاركنان است . ذكر اينكه دو سه ماهي است حقوق نگرفته ايم واقعا متاثر كننده  است . در مكتب ما كه اين همه به كارگر توجه شده و معصوم مي گويد حقوق كارگر را قبل از خشك شدن عرقش پرداخت كنيد . آن هم در مورد كاركنان شهرداري كه از قشر زحمتكش و كم توقع با سطح حقوقي پائين جامعه ما مي باشد جدا شنيدني است . نياز به خدمات اين عزيزان در اولويت قرار دارد و بيان اینکه عدم پرداخت به موقع عوارض ها یکی از عوامل تاخیر در پرداخت حقوق آنها می باشد واقعا بي انصافي است . توقع داريم شهرداري محترم از انجام  يك سري كارها و پروژه هائي كه انجام و يا عدم انجام آنها تغييري در اوضاع شهر بوجود نمي آورد  خودداري و پرداخت حقوق ايشان را در اولويت پرداخت هاي خود قرار دهد .

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

روز پرستار
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:14

آخرين روز فروردين مصادف شد با سالروز ولادت مبارك حضرت زينب سلام الله عليها . بانوئي كه در زندگي خود با حوداث فراواني مواجه شد كه هر كدام مي توانست كوهي را از پاي در آورد. ايشان  الگوئي شدند  براي تمامي كساني كه در زندگي با مشكلات و مصائب روبرو مي شوند تا با رهروي از ايشان بر ناملايمات چيره شوند . در حماسه ي عاشورا اسطوره شد . و پس از آن حادثه كاروانسالار كاروان كربلا و سرپرستي بازماندگان آن حماسه را به عهده داشت . پرستاري از كاروان كربلا نيز بر عهده آن عزيز بود . و به حرمت آن عمل ،  روز ميلاد آن بانو را  روز پرستار ناميدند و اين افتخاري است براي پرستاران و جامعه پرستاري ايران كه بكوشند رهرو آن حضرت باشند . پرستاران ما از جايگاه رفيع و مقدس و از احترام خاصي در جامعه برخوردار هستند . لباس سپيد پرستار ، لباس پاكي و ايثار ، لباس از خود گذشتن و فداي ديگران گشتن ، لباس غم و درد ديگران را غم خود دانستن  

و در اين جا بايستي ياد كرد از پرستاراني كه در طول جنگ تحميلي در زير رگبار بي امان دشمنان در مناطق جنگي از مجروحان پرستاري مي كردند و در ميدان كارزار پا به پاي رزمندگان مجروحان را درمان مي كردند. پرستاران بيمارستانهاي امام خميني ، طالقاني و ...

و اما همسران معظم جانبازان ، در مقابل اين عزيزان انسان كم مي آورد . ساليان سال پرستاري از جانبازي كه همدم و ياورت است . و بداني كه او نيز بزودي به خيل كاروان شهدا ملحق خواهد شد . خدا ايشان را اجر دهد .

پرستاري شغلی نيست که بخواهیم  آن را با سایر مشاغل مقایسه کنیم  . پرستاري عشق است و ايثار ، فداكاري است و از خود گذشتن . و انشاالله كه مسئولين قدر شناس اعمال آنان باشند .

و اما خاطره اي از ايام دفاع مقدس ، اوائل جنگ بود .  يكي از دوستان را كه  بيمار گشته بود  به درمانگاه برده بوديم در همان لحظه  مواجه با بمباران شديدي در اطراف درمانگاه شديم . نا خواسته تمام كساني كه در آن محدوده بوديم جهت جلوگيري از اصابت تركش خود را بر زمين انداختيم و به قول معروف شيرجه رفتيم . لحظاتي پس از انفجار سر را بلند كردم تا محل اصابت گلوله ها را ببينم . با صحنه اي روبرو شدم كه تا پايان جنگ بجز يك مورد كه در دل بمباران شديدي گير افتادم .شرمم مي آمد در لحظات بمباران خود را بر زمين بيندازم . بله در آن لحظه اي كه ما براي حفظ جان ٬ خود را بر روي زمين انداخته بوديم  دو تن از پرستاران درمانگاه شتابان در بين بچه ها مي گشتند تا اگر كسي مجروح شده به امداد او بپردازند .

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

سیزده بدر
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 و ساعت 23:41

 

امروز سیزدهمین روز فروردین سال 89 است . ایام چه زود گذشت . هنوز در حال و هوای تحول سال و دید و بازدید نوروزی هستیم که سیزده با آمدنش پایان ایام تعطیلی را اعلام کرد.

در گذشته . اکثر خانه ها مخصوصا در مناطق احمدآباد , کارون و سده دارای چندین اتاق بودند و در هر اتاق خانواده ای ساکن . ولی امروزه دیگر آن نوع زندگی کمتر دیده می شود . و هر خانه مختص به یک خانواده و افراد هر خانواده اتاقی مخصوص به خود دارند . در نتیجه مناطقی که قبلا فضای سبز بود و محل تفریح و استراحت و گشت و گذر تبدیل شد به ساختمان . یکی از این محله ها سده است . قبلا اکثر نقاط سده نخل بود و نهر . و پاتوق اکثر مردمی که توان رفتن به دیری فارم یا خضر را نداشتند و یا به علت نزدیکی به سده برای سیزده به این منطقه می آمدند . بخصوص مردم احمدآباد و کارون . جوان های فامیل صبح خیلی زود با بردن فرش محل مناسبی رامشخص و سپس سایر افراد خانواده با بار و بندیل و غذا که بیشتر اوقات پلو باقلا بود به آنها می پیوستند . طناب بستن به نخلها و تاب بازی جزء لاینفک سیزده بود . بچه ها به دنبال توت و کنار بودند . و یا اینکه با تکه چوبی در سوراخ حاشیه نهر ها به دنبال کلنجار  .  معمولا در این روز شاهد رگبارهای زودگذر باران که منجر به پناه بردن خانواده ها به زیر درختان می شد . بودیم .

تمام روزهای خدا خوب و عزیزند .گاهی اتفاقات پیش آمده در یک روز آن روز را شیرین یا تلخ می کند .

از کارهائی که در  این روز انجام می گرفت شنا کردن در ساحل بهمنشیر و یا گردشگری روی رودخانه  بود که توسط لنج و بلم انجام می شد و متاسفانه هر سال با تلفاتی همراه بود .

در هر صورت امید که این روز مانند دیگر روزهای خوب خدا به شادی و خوشی بر مردم سپری گردد.

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

سال 1389
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت 15:46

خدا توفيق داد تا امسال نيز مانند 31 سال گذشته زمان تحويل سال را در جوار شهدا و با آنها باشم . در طول اين مدت ، ساعت و اوضاع جوي مانع حضور من و خانواده ام  در كنار آن عزيزان نشده است  . حال و هواي خاصي دارد تحول سال را در كنار انسانهائي كه عاشقانه و عارفانه ، عزيزترين چيزشان را فداي انقلاب و ميهن خود نمودند. امسال دعاي تحول ، تك تك ساعت و نواي ساز حالت خاصي بر محوطه گلزار شهدا داده بود . عطر و بوي شهدا در هوا پراكنده و حال سالهاي پرخاطره ي ايام انقلاب و دفاع مقدس را تداعي مي كرد . ديدن خانواده تعدادي از شهدا منجمله  خواهر شهيد اسماعيلي كه با والكر به سختي خود را به سر مزار برادرش رسانده بود تا جايگزين مادر بيمارش كه امسال را توان حضور مزار عزيزش را نداشت گردد ، شولي عزيز ، ارشدي ، حاج علي افشارپور ، حجه الاسلام موسوي ، بچه هاي بنياد شهيد و همرزمان شهدا جلوه خاصي به گلزار داده بودند . انشاالله امسال سالي پر بركت ، پر افتخار و با نشاط براي تمام ايرانيان باشد . در ضمن ياد و خاطره امام جمعه شهر مقاوم آبادان ، حجه الاسلام جمي كه با حضورش در روز اول فروردين ايام دفاع مقدس و بعد از آن در گلزار شهداي آبادان باعث دلگرمي خانواده شهدا و رزمندگان بود به خير . خدا روحش را قرين رحمت كند.

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

فيدوس
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت 13:2

شبها در آسمان گاهي شهاب سنگهائي ديده مي شود كه مشاهده  آن براي خيلي ها جالب و ديدني است . اما در گذشته  اين طور نبود و يا لااقل براي ما بچه ها كه شنيده بوديم افتادن ستاره از آسمان نشانه مرگ يك انسان است جالب نبود و معمولا فوري  چشمانمان را بر زمين مي دوختيم تا شاهد مرگ كسي نباشيم .

 ليكو در گذشته  به صداي آژير گفته مي شد . و هميشه صداي ليكو يا آزير مانند شهاب سنگ ها نشانه اوضاع وخيم  شخصي در حال مرگ را براي ما تداعي مي كرد .

تنها آژيري كه شنيدنش براي آباداني ها مخصوصا كارگران پالايشگاه و خانواده شان جالب و خوش آيند بود صداي آژير پالايشگاه يا همان فيدوس بود . مخصوصا فيدوس  پايان هفته ي كاري كه نشانه ي  بودن يك روز تعطيل و خاطره انگيز براي كاركنان روزكار پالايشگاه در كنار خانواده هايشان  بود .

آبادان با نفت و پالايشگاه آباد گرديد . افرادي از سراسر كشور بخصوص استان هاي جنوبي و مركزي و شهرهاي شمال استان در پالايشگاه شاغل شدند .مشكل كمبود مسكن تعداد زيادي از كارگران را وادار به سكونت در منطقه شهري مانند احمدآباد و ........  نمود . در دوران كودكي در خانه اي در لين  5  احمدآباد زندگي مي كرديم . تعداد زيادي اتاق در آن حياط وجود داشت . افرادي از شهرهاي مختلف كشور كه چهار نفر آنها از جمله پدرم كارگر پالايشگاه د رآن خانه زندگي مي كرديم  . آنها پس از اذان صبح نماز مي خواندند . صبحانه را خورده و با شنيدن صداي فيدوس   به سوي پالايشگاه  حركت مي كردند . و همزمان با فيدوس سوم در محيط كار حاضر بودند .

فيدوس نيز نام يكي از برنامه پر مخاطب عصر گاهي راديو آبادان است  كه داراي مجريان توانا و ورزيده اي است كه در كنار ساير دست اندركاران به ارائه برنامه اي  شاد و مفرح نموده اند و در قسمت هائي از برنامه ي  خود گريزي به گذشته ها مي زنند  و حال و هواي آن دوران را براي شنوندگان زنده مي نمايد .    


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

تاق نصرت
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 و ساعت 17:38

تاق نصرت سر در بزرگي است كه در گذشته در هنگام ورود سربازان پيروز در جنگ در مبدا  شهر نصب مي كردند . گاهي ديده شده كه در هنگام استقبال از بزرگان و مسئولين نيز اقدام به نصب تاق نصرت جمع و جور و كوچكتري مي كردند .

پدرم كارگر پالايشگاه بود و شاغل در واحد برق تعميرات منازل .  اواخر خدمتش بود . سالها كار در واحد هاي مختلف پالايشگاه او را نيز مانند تمامي كاركناني كه پس از سي سال خدمت در صنعت  لاشه اي را تحويل خانواده مي دهند او را نيز فرسوده كرده بود . لاجرم از كارهاي سخت منع و به كارهاي سبك گماشته مي شد . در يكي از زمستانهاي سرد آن دوران كه دانش اموز دبستاني بودم . همراه پدرم كه شبكار بود به محل كارش رفتيم . روبروي روابط عمومي پالايشگاه  ، تاق نصرتي با استيج ( لوله ) نصب و چراغاني شده بود . ( همين مكاني كه فعلا تاق نصرتي دائمي نصب شده است )  چراغ هاي رنگي چشمك زن كه اگر ساعت ها به تماشاي آن مي پرداختم  خسته نمي شدم . علت را سوال كردم . قرار بود شاه بيايد . و تاق نصرت براي ورود شاه بود .پدرم بايد  تا صبح از لامپ هاي تاق نصرت مراقبت مي كرد  كه كم نشود . نمي دانم به خاطر مسئوليت و همكاري با او و يا به خاطر پنج ريالي كه صبح گيرم مي آمد  آن  شبها  با او بودم . زمستان بسيار سردي بود . من و پدرم آن شب را  در كنار پياده رو در حاشيه محلي كه اكنون اداره واگذاري منازل است  صبح كرديم .  پدرم مقداري نفت از خانه با خود آورده بود . يادم مي آيد نفت را به روي خاك مي ريخت و آن را روشن مي كرد و تا صبح با هم زدن خاك و ريختن نقت خود را گرم نگه داشتيم .

الان منزلم در همان حوالي است صبح و مغرب فاصله بين اداره و منزل را پياده طي مي كنم . به آن محل كه مي رسم  بعد از ساليان سال هنوز آن سرما را در وجودم احساس مي كنم . نمي دانم آن موقع كه شاه سوار بر ماشين از زير آن گذر مي كرد  توجهي به آن كرده بود و آيا اصلا نگاهش به ان افتاده بود ؟  

 

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

رادیو آبادان و شباهنگ
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388 و ساعت 18:18

خدمت نظام را قبل از انقلاب با عنوان سپاهي دانش در يكي از روستاهاي اردستان استان اصفهان گذراندم . چند ماهي را آموزش ديديم و سپس به روستاي صفي آباد اعزام شدم . حدود دوازده سيزده نفر از بچه هاي آبادان در منطقه اردستان و نائين تقسيم شديم . اسم روستا ، صفي آباد بود ولي در منطقه به نام روستاي عربها معروف بود . روستائي بدون لهجه مردم آن منطقه  و نام خانوادگي اكثريت روستا عامري بود بيشتر افراد روستا تحصيل كرده بودند و معمولا  پاتوقشان اصفهان يا تهران بود. . آنطور كه سوال كردم مي گفتند اجدادشان ایرانی نبوده و به آن منطقه كوچ كرده بودند .

 به هر حال مردماني خوب و صميمي داشت . و نهايت همكاري را با من داشتند .  در روستا شخصي بود به نام خسرو . كه به خسرو خان معروف بود . كلاس پنج پايه بود  و ورود من مصادف شد با پايان سال و امتحانات ثلث سوم . در تعطيلات تابستان قصد تعمير مدرسه را داشتم . تعدادي از دانش اموزان را براي آوردن ماسه فرستادم از كنار بركه ماسه بياورند . دقايقي نگذشته بود كه دانش آموزان پريشان و هراسان و گريان كنان به مدرسه آمدند . و مدعي بودند كه خسرو خان مانع برداشتن ماسه شده و آنها را تنبيه كرده است . طبيعت آرامي دارم و تلاشم در اين است كه كمتر عصباني شوم . شتابان نزد خسرو رفتم و علت را جويا شدم . خود را خان مي دانست و گفت بايد از من اجازه مي گرفتيد. صحبت ها آرام شروع شد ولي با بالا گرفتن بحث منجر به دخالت نيروهاي ژاندارمري و شاهد بردن خسرو بوديم . ايشان انسان پا به سني بود و با گذشت سي و اندي از آن دوران فكر مي كنم كه تا كنون به رحمت ايزدي پيوسته باشد خدا بيامرزش .

شب در منزل نشسته بودم كه در خانه زده شد . در را باز كردم . خسرو بود . لبخندي به لب داشت . اجازه ورود به خانه را داشت . به داخل دعوتش كردم . بر خلاف آنچه كه گفته بودند كه عادت دارد با كفش وارد اتاق بشود.  كفش هايش را دم در از پا در آورد . در اتاق نشست و آرام شروع به سخن كرد :  آقاي مدير من شما را دوست دارم  (مدير نيستم . فردا مرا به خاطر اين لقب سوال و جواب نكنند. آن زمان آموزگاران سپاهي دانش را آقاي مدير خطاب مي كردند. ). من عاشق آبادان هستم و خيلي دوست دارم آبادان را ببينم . من هر شب برنامه شباهنگ ( برنامه اي مثل راه شب راديو ايران  ) را گوش مي كنم . و ارادت خاصي به آقاي جرموز دارم  و شروع كرد به صحبت در مورد آبادان و گفته هاي مرحوم جرموز . خلاصه نقطه ضعف مرا گير آورده بود و با روش درستي باب دوستي با من را باز كرد بطوري كه تا پايان دوره خدمتم اخلاقش كاملا عوض شد و دوستان خوبي براي يكديگر بوديم. خوب اين هم از صدقه سري راديو آبادان و شباهنگ و مرحوم جرموز .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

قهوه خونه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 و ساعت 14:21

آخر لين يك ، همين جائي كه الان غذاي آماده مي فروشن قديما قهوه خونه اي بود پاتوق انواع و اقسام آدماي معتاد و خلاف . از دور دود سيگارو قليونشون كه خدا ميدونس چي تو تنبكوشون قاطي ميكردن و عابرو را هم نشئه مي كرد. مثل بخار دكوناي اتوبخاري ميزد بيرون . كلمه قهوه خونه هميشه منو ياد اونجا ميندازه .

امروزطبق معمول هفته نامه يادگاري رو از دكه دم فلكه الفي گرفتوم . داشتوم خبرای صفحه دوازده شو می خوندوم که چشام افتاد به خبر جمع آوري قليون تو اماكن عمومي شادگان ٬  كيف كردم . بابا دس مريزا به مسئولين شادگان . اومدوم بيام سمت شهر يهو جام كردوم . باورتون نميشه . جداً حلال زاده بود . قليون رو ميگوم . تو فلكه الفي ! ( فرهنگ )   يه دكوني باز شده بودو توش قليون ميكشيدن . تو دكونه كه هيچ تازه چهار تا جوون رعنا يه ميز و چهار تا صندلي نهاده بودن دمه مغاره تو پياده رو و لامصبا چه پكي هم ميزدن . دقيقا تو پيچ فلكه الفي تو مسير تمام مردمي كه از شهر سمت ميرن خرمشهر و ايستگاه هفت . بابا شنيدن بودوم كه هر چي خل و چل و و ديوونه و گداي مال شهراي ديگه رو ميارن تو آبودان خالي مي كنن ولی نشنيده بودوم ديگه قهوه خونه و قليوني هاشونو هم فرستادن آبودان .

نوشته : رضا آبادانی

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

دوربین اتوماتیک
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 و ساعت 16:32

عكاسي را به طور رسمي از اواخر دهه چهل شروع كردم . علاقه شديدي به  الكترونيك و عكاسي داشتم . اولين بار يك دوربين لوبيتل گرفتم . دوربين لنز رفلكس با حلقه فيلم دوازده تائي و سايز شش در شش و سياه سفيد . دوربين جالبي بود و هنوز هم آن را دارم . مدتها با آن كار مي كردم تا هوس دوربين اتوماتيك كردم . پدرم كارگر پالايشگاه بود با هشت سر عائله .  خدا بيامرز هيچوقت به من نه نگفت . و مي دانستم اگر از او بخواهم به هر وضعي بود برايم تهيه مي كرد. ولي درخواستش از طرف من كمي بي انصافي بود و توقع نابجا . به بازار صفا لين چهار احمدآباد رفتم  يك ساعت روميزي خراب تهيه كردم . يادمه روي صفحه ساعت نمائي از يك مرغ با جوجه هايش بود كه مشغول دانه چيدن از روي زمين بودند . آن را به خانه آوردم . تمام متعلقاتش را باز كردم رقاصك آن را هم باز كردم . تنها چرخ دنده هايش ماند . با كوك كردن آن ظرف چند ثانبه عقربه دقيقه شمار يك دور كامل مي زد .  عقربه شمار را به محور لحيم كردم و توسط تكه نخي آن را به شاتر دوربين بستم . با چرخش دقيقه شمار شاتر به پائين كشيده مي شد و به اين ترتيب صاحب يك دوربين اتوماتيك شدم . تنها يك كوك كردن مي خواست و يك خيز چند ثانيه اي . البته بعدها توسط آرميچر كوچكي كه به چرخ دنده ها وصل كردم به كمك چند متر سيم و يك كليد قطع و و صل مشكل زمان گرفتن عكس را حل كردم .


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

ترافیک
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 و ساعت 3:14

چندی پیش در عکسهای موجود در اینترنت به عکسی برخوردم مربوط به در ورودی اصلی پالایشگاه و محل تقاطع آن با خیابان اصلی . تصویری از چراغ راهنمائی و پلیسی که مسئول ترافیک آن تقاطع بود . پدرم کارگر پالایشگاه بود و مناظره آن چراغ راهنمائی و پلیس را دقیقا به خاطر دارم. آن زمانها ترافیک سبکی در شهر بود و رانندگان آن انسانهای منظم و مقرراتی بودند . یادم است در یکی از مجلات قدیمی کشور مطلبی نوشته بود در مورد ترافیک آبادان و عنوان مقاله این بود : در آبادان به هر راننده ای که مقررات رانندگی را رعایت نکند . به او می گویند آهای تهرونی (البته جسارت نباشد . احتمالا به خاطر مقداری بی نظمی در فرهنگ آن زمان آن شهر بوده است . )

چند روز قبل مطلبی در مورد مقایسه تعداد ماموران مستقر در خیابان امیری با میدان آزادی تهران خواندم . مقیاس این دو محل کاری منطقی نیست . زیرا ترافیک آبادان با خیابانهای باریک را نمی توان با آن میدان سنجید. در این چند روز ایام مبارک دهه فجر شاهد ترافیک سنگین در شهر بخصوص مرکز آن بودیم . نمی دانم آیا مسئولان شهر فکری برای بهبود ترافیک شهر در ایام نوروز نموده اند . شهری که هر سال در این ایام شاهد پذیرائی میلیونی راهیان نور و مهمانان نوروزی است . ضمن قدر دانی و تشکر از مسئولان شهر بخصوص ماموران زحمتکش راهنمائی و رانندگی با اوضاع این خیابانها نمی توان منتظر شق القمر از جانب ایشان بود . ولی امید است با برنامه ریزی صحیح و طرحهای مناسب ضمن کاهش بار ترافیکی شهر ترتیبی اتخاذ گردد که باعث سردر گمی مهمانان جهت مراجعه به مناطق مرکزی شهر و بازار نگردند.  


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

پاتوق
نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت 8:52

پاتوق ها  محل گرد آمدن بچه هائي است كه به يك طريق اشتراكي با هم دارند . مثل پاتوق بچه هاي هر كوچه  سر كوچه شان . يا پاتوق هاي معروف خيابان اميري و يا پاتوق پا به سن نهاده هاي احمدآبادي در فلكه كارون . ..

دو تا از پاتوق بچه هاي جبهه و جنگ گلزار شهدا و نماز جمعه است . معمولا اگر به يكي از اين دو محل سر بزني بچه هاي آن دوران و حتي كساني كه در منطقه نيستند و پنجشنبه جمعه ها گذرشان به آبادان مي اقتد خواهي ديد.

هفته پيش يكي از بچه ها را در گلزار ديدم . صحبت از خاطرات خوش زمان جنگ شد و حالي كرديم . گفتم خاطرات خوش زمان جنگ . واقعا دوران خوشي بود . جنگ و سر و صدا و انفجارها ديگربراي ما و خانواده هايمان عادي شده بود و اگر روزي آرام بود خانواده و بچه ها تعجب مي كردند و مي گفتند احتمالا عراقي ها گير جابجائي هستند و يا در تداركات عمليات  جديد . شهر بچه هاش يك دست بودند . خانواده ها اكثرا با هم بيگانه بودند ولي زندگي َدر جنگ آنها را مانند افراد يك فاميل گرد هم آورده بود . و شده بود مثل آبادان قديم . كه در يك حياط چندين خانواده با فرهنگ هاي مختلف با يكديگر زندگي مي كردند .

خلاصه ، سراغ خانواده اش را گرفتم . آه آرامي كشيد وگفت با شروع جنگ خانواده ام به اصفهان رفتند . مادر بزرگم كه خيلي دوستش داشتم در اصفهان فوت كرد. بعد از چندي به شيراز نقل مكان كردند . مادرم هم در انجا فوت كرد. بعدها به بوشهر رفتند . چون اصليت خانواده ام بوشهري هستند. سالها بعد پدرم در بوشهر فوت كردند حالا در هر شهري يكي از افراد خانواده ام هست .  

راست مي گفت . يكي از عوارض بد جنگ تفرقه خانواده هاي خوزستاني و مخصوصا آباداني و خرمشهري بود . اكثر افراد يك خانواده با ازدواج وتشكيل زندگي جديد در نقاط مختلف كشور ساكن شدند و به اين گونه بين افراد يك خانواده جدائي افتاد.  انشاا.. كه دلشان مثل گذشته ها كنار هم و با هم باشد.

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

مهمون
نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت 8:20

تو ايامه انقلاب و تظاهورات ، يكي از اقوام با خانواده اش چن روزي مهمون ما بودن . او موقع ها روزاش درگيري و جنگ و گريز خيابوني بود و شباش تكبرو الله و اكبره رو پشتبونا. آبوداني ها همه مهمون نوازن و بعضي وقتا كه مهمون ندارن مهمونو از تو خيابون پيدا ميكنن و با مشتو لقد زوركي مهمون ميارن خونه . خلاصه ما هم مثل بقيه داغ مهمون بوديم .

 اولين روز مهمون داريمون بعد از وقت حكومت نظامي مثل تموم بچه هاي محله رفتيم رو پشته بون خونمون تو لين چهاره احمدآباد . هنوز اولين تكبير از تو گلوم درستي در نيومده بود كه ديدوم از تو حياطه خونومون سرو صدا مياد . اومدوم نگاه توحياط كردوم ديدوم مهمون عزيزمون  كه مرد پا به سني بود سرشو كرده بالا و سرو صدا . عامو بيو پائين . ميخاي بدبختمون كني . ميخاي پاسبانا بريزن تو خونه همه مونو بگيرن ببرن . خدا بيامرزه رفته گونتونو . بوام بدبخت دسسو نهاده بود دم دهن مهمونه عامو بيو تو اتاق خبري نيس . ولي مگه مهمونه حاليش ميشد . مات مونده بودوم خدايا چه كونوم . از يه ور همسايه ها تكبيرشونو گفته بودنو منتظر جواب تكبيرشون بودن كه مو بايد جواب ميدادم . از ئي ور هم داد و قاله مهمونه . خلاصه براي اولين بار بود كه از مهمون داري حالمون گرفته شد . داشتوم دق مي كردوم كه بعد چن دقيقه بوام اومد تو حياط و در حاليكه چشمك بهم مي زد گفت بوا . از رو پشتونه خونومون تكبير نگو . برو رو پشته بون همسايه ها . بعد روشو كرد به مهمونه و گفت حالا خوبه ؟ ديگه برو بخواب .

 او شب به خير گذشتو از فردا صبح تو خونه همه تو فكر دك كردن مهمون بودن .

نوشته : رضا آباداني


نوشته شده توسط غلامرضا فرد

چرا ایطوری مونده
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 18:5

يه شهري هست خيلي آباده بش ميگن آبودان و به شهر ديگه اي هم هست خيلي ماهه بش ميگن ماه شهر . بين اين دو شهر جاده اي است كه نه مثل ماهه و نه آباد.

اما مثل پل صراط بايد با ترس و لرز از روش رد بشي البته عمرش شايد به زمان كارفرمايان و كاشفان نفتي مثل ناكس دارسي و رينولذر برسه .احتمال داده مي شود از اين جهت پت و پهن نمي گردد تا در يكصدمين سال تولد باريكش را جشن بگيرن .

هفته پيش كه به سلامتي و مباركي به تونل مجهز به سيستم انتيك در ديار همه چي فراوان يعني تهران به قول شهردار محترم از پول مردم ساخته شد مونه تو فكر برد تا بگم حالا كه در استان زرخيز ما ممكن است مردم پول ساخت جاده آبودان – خرمشهر را نداشته باشند . مسئوولين امر الطاف فرمايند از كارخانجات ، تاسيسات ،موسسات ،گمركات و منطقه آزاد جات آبودان ، ماهشهر ، بندر امام و شادگان بنام مردم و براي مردم آبادي و خرمي شادي ومهتابي بيارند تا انشاءا... مردم محجوب و مجبوب اين چند شهر موصوفه بدون اضطراب و لرزش و ترسش تردد نمايند. و مانند بانيان جاده خليج فارس و اتوبان منتهي به اهواز دعاي خير را نثارشان نمايند .

عامو يكي نيس بگه اهواز به خليج فارس نزديكتره يا آبودان راستي چرا اهواز هي اوطور اوطور ميشه ولي آبودان ايطوري مونده ها ؟

 

عامو علي

نقل از هفته نامه يادگاري شماره 111

 


نوشته شده توسط غلامرضا فرد


مطالب پیشین

» سینما تاج
» محرم
» عمو شولی
» عاشورا
» جاده
» حصر آبادان
» قنوت نماز عید فطر
» رمضان در جبهه
» کاروان راهیان نور
» بیست و یک بهمن
» مادر شهید
» نماز عید
» رمضان
» لاف
» مصاحبه



درباره وبلاگ



سلام آبادانی
به تو , در هر نقطه این دنیا پهناور که هستی .

abadan_ahmadabadi@yahoo.com



موضوعات

» رضا آبادانی

.::عناوین مطالب وبلاگ ::.



لینک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» آبادان سیتی
» آبادان . شهرخدا
» آبادان - ایستگاه 6 - مهران ولی زاده
» آبادان من - ایران من , محمد خدری
» آبادان نیوز
» آباداني ها
» آوای خوزستان
» اهل آبادان
» با شهيدان آبادان
» بچه های مسجد
» بسیج شرکت پالایشگاه نفت آبادان
» پايگاه اطلاع رساني آبادان نيوز
» پنجم مهر
» ترنم بهار
» خاطرات جوان قدیم آبادان
» حضور در هستی - آرش آبخو
» سرباز رهبر
» صدای آبادان
» عین شین قاف - نمازی
» فتووبلاگ آبادان
» گلستان فرهنگ -معصومه
» محرم در آبادان - ج.افشار
» مرد آباداني
» مهرگان ايران - سعيد مطوري
» نخل جنوب


آرشیو مطالب

» دی 1390

» آذر 1390

» آبان 1390

» مهر 1390

» شهریور 1390

» مرداد 1390

» فروردین 1390

» بهمن 1389

» شهریور 1389

» مرداد 1389

» خرداد 1389

» اردیبهشت 1389

» ادمه ی آرشیو ماهانه


دیگر امکانات

RSS


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by abadan-ahmadabadi
This Themplate By Theme-Designer.Com